تصاویری از دوران نامزدي محمدرضا پهلوي با فرح ديبا

 سلب مسئوليت


 

ابراهيم حديدي: اگر انگيزش ازدواج و طلاق شاه و فوزيه در پرده ابهام ماند، ازدواج شاه با ثريا بسيار روشن بود. و جدايي آنها هيچ سببي جز سترون بودن ثريا نداشت. خاندان سلطنت ” وارث “ مي‌خواست و دربار ” وليعهد“. بدين ترتيب ” ايل“ ثريا اسفندياري بختياري جاي خود را به ” طايفه“ فرح ديبا داد، براي به دنيا آوردن ” فرزند“ آن هم ” پسر“.  شيوه موروثي سلطنت، در عمل هيچ جايي براي ” دفاع از حقوق زن“ باقي نگذاشته بود. سرانجام وليعهد به دنيا آمد، رضا پهلوي؛ آنكه سلطنتش تقدير نبود.

 

4456-7 

 فرح ديبا در دوران نامزدي با محمدرضا پهلوي

4444-7       

 فرح ديبا در منزل دايي خود محمدعلي قطبي هنگام عزيمت به دربار و ديدار با محمدرضا پهلوي براي اولين بار

 

 

 

 

4442-7    

 فرح ديبا به همراه محمدعلي قطبي و غلامعلي سيف ناصري هنگام عزيمت به دربار و ديدار با محمدرضا پهلوي براي اولين بار

5673-7    

 فرح ديبا به هنگام خريد لباس نامزدي در پاريس

 

 

 

 

5657-7    

 فرح ديبا به هنگام بازگشت به ايران پس از خريد لباس نامزدي ار پاريس

1.     فرح ديبا 2. ابوالفتح آتاباي 3. فريده ديبا 4. لوئيز قطبي 5. محمدعلي قطبي

5666-7    

 فرح ديبا در ايام نامزدي با محمدرضا پهلوي در اپراي پاريس

 
 

 

 

 

4449-7    

مصاحبه خبرنگار مجله اطلاعات بانوان با فرح ديبا در دوران نامزدي (15/9/1338)

4451-7    

فرح ديبا در منزل محمدعلي قطبي

 

 

 

 

5669-7    

 محمدرضا پهلوي و فرح ديبا در دوران نامزدي در آرامگاه رضاشاه

5665-7      

عزيمت فرح ديبا به كاخ مرمر براي شركت در مراسم جشن نامزدي با محمدرضا پهلوي از راست: اردشير زاهدي، فرح ديبا و فريده ديبا

 

 

 

 

1048-11ع 

جشن نامزدي محمدرضا پهلوي و فرح ديبا در كاخ مرمر

از راست: تاج‌الملوك پهلوي، محمدرضا پهلوي و فرح ديبا

5663-7    

جشن نامزدي محمدرضا پهلوي و فرح ديبا در كاخ مرمر

از راست: اشرف پهلوي، شهناز پهلوي، تاج‌الملوك پهلوي، محمدرضا پهلوي و فرح ديبا

 

 

 

 

7208-7    

 محمدرضا پهلوي و فرح ديبا در دوران نامزدي در مراسم جشن ازدواج فاطمه پهلوي و محمد خ 

 1. فرح ديبا 2. فاطمه پهلوي 3. محمدرضا پهلوي 4. شهناز پهلوي 5. فريده ديبا

7207-7      

 فرح ديبا به اتفاق چند تن از بستگان خود در حال مطالعه اخبار منتشره در نشريات درخصوص نامزدي وي با محمدرضا پهلوي

از راست : 2. لوئيز قطبي 3. فرح ديبا 4. محمدعلي قطبي

 

منبع:موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

 


 

 خداوندا ما را عاقبت به خير كن

جاويد هميشه خداست

از دنيا آن براي تو ميماند كه بكار آخرتت آيد


 

داستان زندگي اشرف پهلوي

اشرف پهلوي و پسرش شهريار شفيقطرفه آنكه اشرف در شرايطي كه متأهل بود به يك دانشجوي خوش بر وروي ايراني مقيم فرانسه به نام «مهدي بوشهري» دل بست:
«اشرف آنچنان كه خود اعتراف مي كند از سال 1331 مهدي بوشهري را به عنوان دوست پسر خود انتخاب كرد و با اينكه طلاق او از شفيق در سال 1339 انجام شد، اما هميشه مهدي بوشهري كنارش بود. »(86)
حاصل ازدواج اشرف پهلوي و احمد شفيق يك پسر به نام شهريار و يك دختر به نام آزاده بود كه هر دوي آنان نام فاميلي پدرشان را به عنوان نام خانوادگي انتخاب كردند.

 

    شهريار شفيق پسر احمد شفيق و اشرف پهلوي                

شهريار شفيق پسر احمد شفيق و اشرف پهلوي پس از اتمام دوره دبيرستان به تحصيلات نظامي روي آورد و به عنوان افسر در خدمت نيروي دريايي ايران قرار گرفت و به فرماندهي واحد «هاور كرافت» نيروي دريايي منصوب گرديد. وي تا سال 1357 در اين سمت قرار داشت و پس از پيروزي انقلاب اسلامي با دزديدن يك شناور موتوري نيروي دريايي ايران در خليج فارس، خود را به يكي از شيخ نشين ها رساند و از دولت انگلستان تقاضاي پناهندگي كرد. وي در اروپا به فعاليت هاي خصمانه عليه جمهوري اسلامي روي آورد و سرانجام در ششم ديماه 1358 در يك درگيري مسلحانه در فرانسه كشته شد.
آزاده دختر اشرف هم زماني كه اشرف قصد تغيير دكوراسيون كاخش را داشت، عاشق يك كارگر نقاش آذربايجاني فقير و بيسواد شد و با وجود مخالفت مادرش و شاه، با او ازدواج كرد و پس از چند سال در حالي كه فرزندي از وي داشت، كارشان به طلاق كشيد.
سومين ازدواج
شوهر سوم اشرف پهلوي مهدي بوشهري نام داشت. او فرزند رضا بوشهري(87) و نوه معين التجار بوشهري بود.
پدربزرگ مهدي بوشهري نيز از افراد نام آشنا بود. وي پس از اينكه باغ لاله زار تهران را از ناصرالدين شاه قاجار خريداري كرد، آوازه شهرتش در سرتاسر ايران مطرح گرديد. وي صاحب املاك فراوان در نقاط مختلف ايران بود و بخش زيادي از سهام اوليه بانك ملي ايران به وي تعلق داشت. البته بعدها مهدي بوشهري با بهره گيري از رانت دربار قسمت هايي از اراضي باغ لاله زار را - كه قيمت فوق العاده گزافي داشت - در گرو بانك ملي گذاشت و مبالغ هنگفتي وام دريافت كرد. از آنجا كه اين وام دريافتي چندين برابر ارزش واقعي اراضي لاله زار بود، مهدي بوشهري هيچ گاه در انديشه پس دادن آن و تسويه حساب با بانك ملي ايران نيفتاد و بانك ملي نيز به اجبار براي وي اجراييه صادر نمود و بخشي از اين اراضي را به افراد مختلف، از جمله بانك عمران، متعلق به محمدرضا پهلوي، فروخت و خريداران، اين اراضي را مبدل به پاساژ و مغازه هاي تجاري و سينما و پاركينگ كردند و بخشي ديگر از اين اراضي را بانك ملي تصرف كرد كه اين قسمت ها پس از گذشت ده ها سال همچنان به صورت متروكه و مخروبه در حاشيه شرقي خيابان لاله زار و حاشيه غربي خيابان سعدي تهران به چشم مي خورد.
اشرف پهلوي و مهدي بوشهري در سال 1331 در يكي از رستوران هاي پاريس آشنا شدند و تا سال 1335 كه اشرف رسماً طلاق گرفت و با او ازدواج كرد، آنها با يكديگر ارتباط نامشروع داشتند. در تمام اين سال ها مهدي بوشهري در متن زندگي اشرف حضور داشت. خبر ازدواج اشرف پهلوي با مهدي بوشهري بدون در نظر گرفتن 3 ماه عده در نظر گرفته شده در شرع اسلام، توسط دربار در تاريخ 24/2/1335، يعني هجده روز پس از طلاق گرفتن از احمد شفيق، رسماً اعلام گرديد. اشرف به هنگام ازدواج با مهدي بوشهري 42 ساله بود.
مهدي بوشهري كه هنوز هم شوهر اشرف پهلوي است، از اولين روز ازدواج كاري به كار اشرف نداشت و او را در رفتار و كرداري كه پيشه مي كرد آزاد مي گذاشت و همين راز تداوم و طولاني شدن دوران زناشويي آنان بود:
«بدبختي شوهران اشرف اين بود كه پس از ازدواج اشرف از قيافه شان بيزار مي شد و تحمل ديدنشان را نداشت. او مدتي زن احمد شفيق بود و سپس از او جدا شد و در همان زمان در مسافرتي به پاريس عاشق فردي به نام مهدي بوشهري گرديد. مهدي بوشهري از خانواده بزرگ و ثروتمند بوشهري است. اشرف عاشق اين پسر شد و با اصرار به محمدرضا گفت كه حتماً بايد با او ازدواج كنم. محمدرضا موافقت كرد. ولي پس از يك سال از بوشهري بيزار شد و به او گفت كه ديگر تحمل ريختت را ندارم و اينجاها نباش! بوشهري زرنگ بود و هر چند اسماً شوهر اشرف بود ولي كاري به كار او نداشت و رهايش كرد و اشرف اين وضع را پسنديد. مهدي بوشهري به پاريس رفت و در آنجا در «ايران اير» شغل مهمي گرفت و چلوكبابي و عكاسي به راه انداخت و سر خود را گرم كرد. او به بهانه هاي مختلف پول زيادي هزينه مي كرد و از محمدرضا مي گرفت. او در ماه دو، سه روز به تهران مي آمد و مستقيماً به طبقه بالاي كاخ اشرف مي رفت كه مبادا خانم او را ببيند و حالش به هم بخورد! بوشهري با اين تمهيد تا انقلاب شوهر اشرف ماند و تصور مي كنم هنوز نيز شوهر اسمي اش باشد. اشرف از بوشهري فرزندي ندارد. »(88)
مهدي بوشهري تنها به منافع كلاني كه از رهگذر اين ازدواج نصيبش مي شد، مي انديشيد و هيچ كاري به كار اشرف نداشت، او هر چند ماه يك بار براي دنبال كردن كارهاي دلالي و پروژه هاي تجاري اش به ايران مي آمد و يك سره به اتاق خود در طبقه فوقاني كاخ اشرف مي رفت.
شغل رسمي مهدي بوشهري سفير سيار شاه و رئيس هيئت مديره فستيوال هاي هنري ايران بود. وي از طريق دلالي براي كمپاني هاي بزرگ فرامليتي كه خواستار فروش كلان محصولات خود به ايران بودند و نيز از رهگذر گرفتن پورسانتاژ و واگذاري عمليات ساختماني طرح هاي عمراني ايران به مقاطعه كاران بزرگ، پول هاي كلاني به دست مي آورد. او نمايندگي چندين شركت هواپيمايي را در ايران به عهده داشت.
زماني كه شاه و فرح هوس كردند تا ايران در عرصه سينماي بين المللي فعال شود، تشكيلاتي به نام «شركت گسترش سينمايي ايران» تأسيس شد و مهدي بوشهري به رياست آن برگزيده شد. او در اين شركت بودجه بي حسابي در اختيار داشت و آن را با گشاده دستي هزينه مي كرد. وي از طريق اين تشكيلات در چند فيلم با شركت هنرپيشگان نامدار جهاني سرمايه گذاري كرد، كه فيلم كاروان ها با شركت آنتوني كوئين نمونه اي از اينگونه فيلم ها بود، اما شرح فسادهاي اشرف پهلوي حكايتي است پايان ناپذير.
پرويز قريب افشار، شومن تلويزيوني در دهه آخر حيات رژيم پهلوي دريكي از برنامه هايي كه از طريق شبكه تلويزيون ماهواره اي «تپش» پخش شد، اعتراف كرد كه براي ايفاي نقش كوچكي در فيلم كاروان ها كه جمعاً حدود 8 دقيقه بود، مبلغ 25 هزار دلار از شركت گسترش صنايع سينمايي ايران پول گرفته است.
او در همين برنامه گفت كه اين فيلم ظاهراً با مشاركت يكي از سرمايه داران آمريكايي تهيه مي شد و قرار بود كه او پنجاه درصد از ميزان سرمايه گذاري در اين فيلم را پرداخت نمايد. هزينه اين فيلم تماماً از سوي ايران پرداخت شد و تهيه كننده آمريكايي مدام پرداخت خود را به تأخير مي انداخت و با اينكه اين فيلم در سرتاسر جهان به نمايش درآمد و سرمايه گذار آمريكايي سودش را از فروش اين فيلم گرفت، اما هرگز سهم خود در سرمايه گذاري فيلم كاروان ها را پرداخت نكرد و موضوع هم با پيروزي انقلاب به دست فراموشي سپرده شد.
اشرف پهلوي از سه ازدواج خود سه فرزند داشت كه يك پسر به نام شهرام پهلوي نيا محصول ازدواج با علي قوام بود و دو فرزند به نام هاي شهريار و آزاده شفيق فرزندان احمد شفيق بودند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
86- معتضد، خسرو، اشرف در آيينه بدون زنگار، نشر البرز، ص .188
87- رضا بوشهري فرزند ثروتمند معروف دوره قاجار، معين التجار بوشهري بود. او در كشور آلمان به كار تجارت اشتغال داشت و با يك زن آلماني ازدواج كرده بود. يك بار در دوره هشتم نماينده مجلس شد. زماني كه پسرش با اشرف پهلوي ازدواج كرد، فعاليت هاي تجاري وي رونق فراوان گرفت. از رهگذر اين وصلت به نمايندگي مجلس سنا رسيد و چند دوره به عنوان سناتور انتصابي به اين مجلس رفت. در سال 1350 در حالي كه افزون بر هشتاد سال از عمرش مي گذشت، مرد. با اينكه ثروت زيادي داشت، بخيل بود و خيرش به هيچ كس نمي رسيد و نسبت به مشكلات افراد زير دستش بي تفاوت بود.
88- فردوست، حسين، خاطرات، جلد اول، انتشارات اطلاعات، ص .231 

 


 

خدايا ما را دچار زرق و برق دنيا نكن

خدايا ما را عاقبت به خير بگردان

خدايا ما را دچار وسوسه نكن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهار همسر رضاخان

 

رضاخان در 24 اسفند سال 1256 شمسى در آلاشت سواد كوه مازندران به دنيا آمد و در تاريخ 4 مرداد 1323 در سن 67 سالگى بر اثر سكته در ژوهانسبورگ (واقع در آفريقاى جنوبى ) از دنيا رفت ، جنازه اش را به مصر بردند و پس از حدود شش سال ، آن را به ايران آوردند.
رضاخان در سوم اسفند 1299 در تهران كودتا كرد و به عنوان ((سردار سپه )) بر ارتش مسلط شد و در 21 آذر 1304، از طرف مجلس فرمايشى مؤ سسان به سلطنت رسيد، و همه دوران سلطنت او شانزده سال بود و در سال 1320 بر اثر ورود متفقين (انگليس ، شوروى و آمريكا) در جنگ جهانى دوّم ، از ترس اسارت بدست قواى روس ، از ايران گريخت ، و نخست او را به جزيره موريس انگلستان بردند و سپس از آنجا به جزيره ژوهانسبورگ و در آنجا مرد.
رضاخان ، قبل از كودتا نخست با زنى بنام صفيّه ازدواج كرد و از او صاحب يك دختر بنام ((همدم السّلطنه )) شد (كه داستانش در جلد اول اين كتاب داستان ششم آمده است ).
دوّم ين همسر او ((تاج الملوك )) مادر محمّدرضا بود، اين زن دختر يك مير پنج بود و اصلا از اهالى آذربايجان شوروى بود كه پس از انقلاب بلشويكى به ايران آمده بود.
رضاخان از اين زن داراى چهار فرزند به اين ترتيب شد: شمس ، محمّدرضا، اشرف (دوقلو) و عليرضا.
سومين زن همسر رضاخان زنى بنام ((توران )) از طايفه قاجار بود كه در سال 1306 با وى ازدواج كرد، و پس از يكسال او را طلاق داد، و از او يك فرزند بنام غلامرضا به وجود آمد، در همين يكسال هم ، هميشه بين مادر محمّدرضا و او، به علت حسادت ، دعوا و جنجال بود.
يكى دو سال بعد، رضاخان با دختر مجلل الدّوله ، بنام عصمت الملوك دولتشاهى (كه او نيز از طايفه قاجار بود و پدرش نواده فتحعلى شاه بود) ازدواج كرد، و فرزندان رضاخان از عصمت عبارتند از: عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، فاطمه و حميدرضا.
با خروج رضاخان از ايران ، جدال ميان مادر محمّدرضا و عصمت خاتمه يافت ، به اين ترتيب كه مادر محمّدرضا، عصمت را از كاخ گلستان بيرون كرد.

 

 

 

 

شهر بى عيب

 

امام باقر (ع ) فرمود: يكى از شاهان بنى اسرائيل اعلام كرد: ((شهرى مى سازم كه هيچگونه عيبى نداشته باشد و هيچكس نتواند در آن عيبى بيابد)) (فرمان داد معمارها و بنّاها و كارگرها مشغول شدند و آن شهر با آخرين سيستم و با تمام امكانات ساخته شد) پس از آنكه ساختن شهر به پايان رسيد، مردم از آن شهر ديدن كردند و همه آنها به اتفاق نظر گفتند شهرى بى نظير و بى عيب است .
در اين ميان مردى نزد شاه آمد و گفت : ((اگر به من امان بدهى ، و تاءمين جانى داشته باشم ، عيب اين شهر را به تو مى گويم )).
شاه گفت : به تو امان دادم .
آن مرد گفت :
((لها عيبان : احدهما انّك تهلك عنها، والثّانى و انّها تخرب من بعدك .))
((اين شهر دو عيب دارد: 1. صاحبش مى ميرد 2. اين شهر سرانجام بعد از تو خراب مى شود)).
شاه فكرى كرد و گفت : چه عيبى بالاتر از اين دو عيب ، سپس به آن مرد گفت : به نظر تو چه كنم ؟
آن مرد گفت : شهرى بساز كه باقى بماند و ويران نشود، و تو نيز در آن هميشه جوان باشى ، و پيرى به سراغت نيايد (و آن شهر بهشت است ).
شاه جريان را به همسرش گفت ، همسرش فكرى كرد و گفت : در ميان همه افراد كشور، تنها همين مرد، راست گفته است .


27)) شرط استجابت دعا

 

امام صادق (ع ) فرمود:
مردى در بنى اسرائيل سه سال دعا كرد كه خدا به او پسرى عنايت كند، ولى دعايش مستجاب نشد.
وقتى كه دريافت خداوند دعايش را مستجاب نمى كند، گفت : ((خدايا آيا من از تو دورم كه صدايم را نمى شنوى و يا تو نزديك هستى ولى جواب مرا نمى دهى ؟))
شخصى در عالم خواب نزدش آمد و به او گفت :
((انّك تدعواللّه عزّ و جلّ بلسان بذىّ و قلب عات غير تقىّ، ونيّة غير صادق ...))
((تو سه سال است خداى متعال را مى خوانى ولى با زبان هرزه و دلى سركش ‍ و ناپاك و نيّتى نادرست ، بنابراين هرزه گوئى را ترك كن و دل و نيّت خود را پاك گردان تا دعايت مستجاب گردد، او چنين كرد و سپس دعا نمود، خداوند دعايش را مستجاب كرد و پسرى به او داد)).

 

 

 

خطر مسؤليّت قضاوت

 

در بنى اسرائيل يك نفر قاضى بود كه بين مردم به حق قضاوت مى كرد، او وقتى كه در بستر مرگ قرار گرفت به همسرش گفت : هنگامى كه مردم ، مرا غسل بده و كفن كن و چهره ام را بپوشان و مرا بر روى تخت (يا تخته و تابوت ) بگذار، كه بخواست خدا چيز بد و ناگوارى نخواهى ديد.
وقتى كه او مرد، همسرش طبق وصيّت او رفتار كرد، و پس از چند دقيقه ، روپوش را از روى صورتش كنار زد، ناگاه كرمى را ديد كه بينى او را قطعه قطعه مى كند، از اين منظره وحشت زده شد (و روپوش را به صورتش افكند، و آمدند و جنازه او را بردند و دفن كردند).
همان شب در عالم خواب شوهرش را ديد، شوهرش گفت : آيا از آنچه در مورد آن كرم ديدى وحشت كردى ؟
زن گفت : آرى .
قاضى گفت : سوگند به خدا آن منظره وحشتناك به خاطر تمايل من به برادرت بود، روزى برادرت با يك نفر نزاع داشت و نزد من آمد، وقتى كه آنها نزد من نشستند تا بين آنها قضاوت كنم ، من پيش خود گفتم : خدايا حق را با برادر زنم قرار بده ، وقتى كه به نزاع آنها بررسى گرديد اتقاقا حق با برادر تو، بود، خوشحال شدم ، آنچه از كرم ديدى مكافات عمل من بود كه چرا چنين مايل بودم كه حق با برادر زنم باشد و بى طرفى را در هواى نفس خودم حفظ نكردم .


36)) سيماى شيعيان

 

شبى مهتابى بود، امام على (ع ) از مسجد كوبه بيرون آمد و به عزم صحرا حركت كرد، گروهى از مسلمين به دنبال آنحضرت حركت كردند، امام ايستاد و به آنها رو كرد و فرمود:
من انتم : ((شما كيستيد؟))
آنها عرض كردند: نحن شيعتك يا اميرالمؤ منين : ((ما از شيعيان تو هستيم اى اميرمؤمنان )).
حضرت با دقّت به چهره آنها نگريست و سپس فرمود: چگونه است كه سيماى شيعه را در چهره شما نمى نگرم ؟
آنها پرسيدند: سيماى شيعه چگونه است ؟ فرمود:
((صفر الوجوه من السّهر، عمش العيون من البكاء، حدب الظّهور من القيام ، خمص البطون من الصّيام ، ذبل الشّفا من الدّعاء، عليهم غيرة الخاشعين .))
((آنها: 1. زرد چهرگان بر اثر بيدارى شب 2. خراب چشمان بر اثر گريه 3. خميده پشت بر اثر قيام 4. تهى دل بر اثر روزه 5. خشكيده لب تر بر اثر دعا هشتند، و گرد فروتنان بر آنها نشسته است .


37)) احترام به حقوق ديگران

 

حضرت آيت اللّه العظمى بروجردى (قدس سره ) گاهى هنگام تدريس و بحث با شاگردان ، عصبانى مى شد (البته نه آن عصبانيتى كه او را خلاف رضاى خدا وارد كند) ولى پس از درس ، سخت از آن عصبانيت پشيمان مى شدند، و به دنبال طرف مى فرستادند و از او عذرخواهى مى كردند، و گاهى براى جلب محبّت او، كمكهاى مالى نيز مى نمودند، از اين ر و در ميان دوستان ، اين مزاح معروف شده بود كه ((عصبانيت آية اللّه بروجردى ، مايه بركت است )).
گاه به اين هم قناعت نمى كردند، روز بعد، هنگامى كه بر منبر تدريس ‍ مى نشستند، در حضور جمع شاگردان ، از آن فرد عذر خواهى مى كردند، به اين ترتيب مى بينيم آن بزرگمرد تا اين اندازه به حقوق ديگران احترام مى گذاشت ، و به حفظ آبروى آنها توجه عميق داشت ، او از امام صادق (ع ) آموخته بود كه :
((المؤ من اعظم حرمة من الكعبة .))
((احترام مؤ من ، از احترام كعبه ، بالاتر است )).
در اين باره به داستان زير توجه كنيد:
آيت اللّه بروجردى در مسجد عشقعلى درس اصول مى فرمودند، روزى يكى از فضلا بنام شيخ على چاپلقى اشكال كردند، آقا جواب او را دادند، آقاى شيخ على چاپلقى جواب آقا را رد كرد، آقا عصبانى شد به گونه اى كه آقا شيخ على متاءثر و منقلب شد كه مى خواست گريه كند، آن درس تمام شد.
يكى از اصحاب آيت اللّه بروجردى مى گويد: نماز مغرب را خوانده بودم ناگاه خادم آقاى بروجردى نزد من آمد و گفت : آقا ببين در كتابخانه و اندرون ايستاده و متاءثر است و فرمود: برويد به خوانسارى بگوييد بيايد، اينجانب با عجله نماز عشاء را خواندم و به محضر آقا رسيدم تا مرا ديد به من فرمود: ((اين چه حالتى بود كه از من صادر شد؟ يك نفر عالم ربانى را رنجاندم ، الان بايد بروم و دست ايشان را ببوسم و حلاليّت بطلبم تا از من بگذرد و بعد بيايم و نماز مغرب و عشا را بخوانم )).
عرض كردم : ايشان در مسجد ((شاه زيد)) امام جماعت است و بعد از نماز مساءله مى گويد: لذا تا دو سه ساعت از شب گذشته به منزل خود نمى آيد، من به ايشان اطلاع مى دهم كه آقا فردا صبح به منزل شما خواهند آمد.
صبح شد من رفتم و برگشتم ، ديدم آقا سوار بر درشكه در كنار منزل ما منتظر من هستند، در خدمتشان رفتيم منزل آقا شيخ على چاپلقى ، وقتى كه آقاى بروجردى ، آقا شيخ على را ديد، مى خواست دست او را ببوسد كه او نگذاشت ، آقا مى فرمودند: ((از من بگذريد، از حالت طبيعى خارج شدم و به شما پرخاش كرد و...))
آقا شيخ على عرض كرد: ((شما سرور مسلمين هستيد، برخورد شما باعث افتخار من بود و...))
آقا تكرار كردند: ((از من بگذريد، مرا عفو كنيد))
همين موضوع باعث شد كه آقا شيخ على ، تا آخر عمر، مورد مراحم و عطوفت خاص آيت اللّه بروجردى بودند.

 

 

نتيجه ناخشنودى و خشنودى مادر

 

در بنى اسرائيل عابدى بنام ((جريح )) بود كه همواره در صومعه اى مشغول عبادت بود، روزى مادرش نزد او آمد و او را صدا زد، ولى او مشغول نماز بود به صداى مادر اعتنا نكرد.
مادر به خانه خود بازگشت ، بار ديگر پس از ساعاتى به صومعه آمد و جريح را صدا زد، باز جريح به دعوت مادر اعتنا نكرد، براى بار سوّم باز مادر نزد او آمد و او را صدا زد، او بر اثر سرگرم بودن به عبادت ، به دعوت مادرش ‍ توجه نكرد.
دل مادر شكست و عرض كرد: ((خدايا پسرم را رسوا كن )).
فرداى همان روز، زن بد كاره اى كه حامله بود كنار صومعه آن عابد آمد و همانجا زائيد و سپس بچه اش را نزد او گذاشت و ادعا كرد كه بچه فرزند عابد است كه از راه نامشروع با من جمع شده ، و بچه مربوط به او است .
اين موضوع شايع شد كه عابد زنا كرده است ، شاه آن عصر فرمان اعدام عابد را صادر كرد، در اين هنگام كه مردم براى اعدام عابد جمع شده بودند، مادرش آمد و او را آن گونه رسوا يافت ، از شدت ناراحتى به صورت خود زد و گريه كرد، جريح به مادر رو كرد و گفت : ((مادرم ! ساكت باش ، نفرين تو مرا به اينجا كشانده است و گرنه من بى گناه هستم )).
حاضران به عابد گفتند: ((ما از تو نمى پذيريم مگر اينكه ثابت كنى نسبتى كه به تو مى دهند دروغ است )).
عابد (كه در اين هنگام مادرش را از خود خشنود كرده بود) گفت : همان كودكى را كه به من نسبت مى دهند به اينجا بياوريد.
آن كودك را آوردند، عابد او را به دست گرفت و گفت : من ابوك : ((پدرت كيست ؟))
كودك با زبان گويا گفت : پدرم فلان چوپان است .
به اين ترتيب خداوند آبروى از دست رفته عابد را به جاى خود باز گردانيد، و دروغ مدّعيان فاش شد، فخلف جريح الاّ يفارق امّة يخدمها: ((جريح سوگند ياد كرد كه هيچگاه از مادر جدا نگردد، و همواره او را خدمت كند)).

 

 

 

 

مسلمان بيگانه از مسجد

 

شخصى در ظاهر مسلمان بود، ولى به اصطلاح ، مسلمان شناسنامه اى ، او در امور و احكام اسلام كاملا بى تفاوت بود، مثلا اصلا با مسجد ميانه نداشت ، مسجد رفتن براى او بسيار سخت بود و اگر احيانا از كنار آن رد مى شد، با كمال بى اعتنائى عبور مى كرد.
روزى با يكى از پسرانش كه كودك بود، بر سر موضوعى نزاع كرد و بلند شد تا پسرش را كتك بزند، پسر از دست او فرار كرد، و پسرش را دنبال نمود، تا اينكه پسر به طرف مسجد آمد و مى دانست كه پدرش با مسجد ميانه ندارد، رفت داخل مسجد، آن پدر تا نزديك در مسجد آمد، ولى وارد مسجد نشد و در همانجا فرياد زد ((بيا بيرون ، بيا بيرون ، من در تمام عمر به مسجد نيامده ام ، نگذار اكنون وارد مسجد شوم بيا بيرون !!))
آرى افرادى هستند كه رابطه آنها با مسجد اين گونه است ، و بعضى تنها هنگام مجلس ترحيم بستگانشان به مسجد مى روند، گوئى مسجد را براى مردگان ساخته اند.

 

 

 

 

 

دوستى كه موجب نجات دوستش شد

 

دو نفر عابد (مثلا بنام حامد و حميد) در كوهى دوست صميمى بودند و با هم به عبادت خدا اشتغال داشتند و به قدرى با هم پيوند دوستى نزديك داشتند كه گوئى يك روح در دو بدن هستند.
روزى حميد براى خريدارى گوشت ، از كوه پائين آمد و به چشم حميد به او افتاد، هوى و هوس بر او چيره گشت به گونه اى كه با آن زن رابطه نامشروع بر قرار نمود و به خانه او رفت و آمد مى كرد.
چند روز از اين جريان گذشت ، حامد يعنى همان عابدى كه در غار كوه مانده هر چه انتظار كشيد، تا دوستش حميد به عبادتگاه باز گردد، خبرى از او نشد ناگزير تصميم گرفت وارد شهر گردد، و به جستجوى دوستش ‍ بپردازد، حامد وقتى كه وارد شهر شد، پس از پرس و جو، دريافت كه دوستش حميد منحرف گشته و گرفتار گناه شده است .
حامد، عابد خشكى نبود، بلكه قلبى زنده و فكرى روشن داشت ، بجاى اينكه از حميد دورى كند، در خانه همان زن بد كاره است ، براى ديدار حميد به خانه همان زن رفت ، و حميد را در آنجا ديد، فورا با كمال شادى به سوى حميد رفت و او را در آغوش گرفت : تو كيستى ، من تو را نمى شناسم . حامد گفت : برادر عزيزترين انسان در قلب من هستى ، من چگونه فراق تو را تحمل نمايم ، بر خيز تا به جايگاه قبلى خود برويم ...
حميد از ناحيه حامد، دلگرم شد، برخاست و با او به عبادتگاه سابق رفتند و توبه حقيقى كرد و از انحراف و گمراهى دورى نمود، به اين ترتيب حامد با اتخاذ روشى جالب ، شرط و حق دوستى را ادا كرد و موجب نجات دوستش حميد شد آيا اين روش بهتر است يا اينكه حميد را به حال خود مى گذاشت تا در لجنزار بدبختى بماند و بپوسد؟


57)) استمداد از خدا در ترك گناه

 

خداوند به حضرت داود (ع ) وحى كرد، نزد دانيال پيغمبر برو و به او بگو ((تو يكبار مرا گناه كردى (يعنى ترك اولى كردى ) تو را آمرزيدم ، و اگر براى دوّم گناه كردى ، باز آمرزيدم ، و اگر براى سوّم آمرزيدم ، و اگر براى بار چهارم گناه كنى ، ديگر تو را نمى آمرزم )).
حضرت داود (ع ) عرض كرد: ((پروردگارا، پيامبر تو ماءموريت دارى خود را ابلاغ نمودى )).
هنگامى كه نيمه هاى شب شد، دانيال به مناجات و راز و نياز با خدا پرداخت و عرض كرد: ((پروردگارا، پيامبر تو داود (ع ) سخن تو را به من ابلاغ نمود كه اگر بار چهارم گناه كنم ، مرا نمى آمرزى .
((فو عزتك لئن لم تعصمنى لاعصينك ثمّ لا عصينك ثمّ لا عصينك .))
:((به عزتت سوگند اگر تو مرا نگاه ندارى (وكمك نكنى ) همانا ترا نافرمانى كنم و سپس نيز نافرمانى كنم و باز هم نافرمانى كنم )).
آرى ترك گناه ، دشوارى است ، بايد از درگاه حق براى توفيق بر آن ، كمك جست ، چنانكه در آيه 32 سوره يوسف مى خوانيم : يوسف به خدا عرض ‍ كرد: و الا تصرف عنى كيدهنّ اصب اليهن واكن من الجاهلين .
:((خدايا!اگر مكر و حيله اين زنان آلوده را از من باز نگردانى ، قلب من به آنها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهيم بود)).
و در آيه 24 سوره يوسف مى خوانيم :
((و لقد همّت به و هم بها لو لا ان راى برهان ربّه .
:(( آن زن (زليخا) قصد يوسف را كرد، و يوسف نيز - اگر برهان پروردگار را نمى ديد - قصد وى را مى نمود)).
آرى يوسف در كشمكش غريزه جنسى و عقل تا لب پرتگاه كشيده شد و تمام عوامل گناه ، او را به سوى گناه مى كشاندند، ولى برهان خدا، يعنى علم و ايمان او، آگاهى او، مقام عصمت و نبوت او، و استمداد او از درگاه الهى ، او را از پرتگاه نجات داد.
و طبق روايتى : در آنجا بتى بود كه معبود (زليخا) همسر عزيز مصر بود، ناگهان چشم زليخا به آن بت افتاد و احساس كرد، و لباسى بر روى بت افكند، يوسف با مشاهده اين وضع ، دگرگون شد و گفت : تو از بت فاقد عقل و شعور، شرم مى كنى ، چگونه من از پروردگارم كه همه چيز را مى نگرد حيا نكنم ؟)).

 

 

 

 

ناپايدارى دنيا از ديدگاه پيامبر(ص )

پيامبر(ص ) روى حصيرى آرميده بود، يكى از اصحاب بر او وارد شد او را روى حصير ديد كه اثر آن حصير در پهلوى آن حضرت ديده مى شد، عرض ‍ كرد:((اى رسول خدا اگر براى خود فرش نرمى برگزينى مطلوب تر است .))
پيامبر(ص ) در پاسخ فرمود: مالى و للدنيا... ((مرا به دنيا چه كار؟
مثل من با دنيا همچون مسافر سواره اى است كه در روز سوزان تابستان ، كنار درختى مى آيد تا ساعتى از روز خود را در سايه آن درخت استراحت كند، سپس حركت كرده و آنجا را ترك مى كند.))
شخصى از آن حضرت پرسيد: انسان در دنيا چگونه زيست كند؟ آن حضرت فرمود: مانند كاروانى كه در حال عبور است ، او پرسيد: چگونه سكونت در دنيا را برگزيند؟ فرمود: به اندازه كسى كه از كاروان ، عقب افتاده است ، او پرسيد: بين دنيا و آخرت چه اندازه فاصله است ؟ فرمود: به اندازه فرو خواباندن چشم ، خداوند در قرآن (آيه 35 احقاف ) مى فرمايد:
كانّهم يوم يرون مايوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار.
:((آنها در قيامت ، احساس مى كنند كه گوئى بيش از ساعتى از يك روز، در دنيا توقف نداشته اند.))

 

 

 

 

 

سه مصيبت بزرگ

مردى به محضر امام سجاد(ع ) آمد، و از حال و روزگار دنياى خود شكايت كرد، امام سجاد(ع ) فرمود:
مسكين ابن آدم ، له فى كلّ يوم ثلاث مصائب لايعتبر بواحدة منهن ، و لو اعتبر لهانت المصائب و امر الدنيا...
: بيچاره انسان كه در هر روز، دستخوش سه مصيبت است كه از هيچيك عبرت نمى گيرد، در صورتى كه اگر عبرت مى گرفت ، مصائب دنيا براى او آسان مى شد.
1 هر روز كه از عمر او مى گذرد از عمر او كاسته مى گردد، در صورتى كه اگر از مال او چيزى كاسته مى شد قابل جبران بود، ولى كاهش عمر قابل جبران نيست .
2 هر روز، رزقى كه به او مى رسد اگر از راه حلال باشد، حساب دارد، و گرنه عقاب دارد (و اين حساب و عقاب در دادگاه الهى در انتظار او است .)
3 مصيبت سو از همه بزرگتر است ، و آن اينكه هر روز كه از عمر انسان مى گذرد، به همان اندازه به آخرت نزديك مى گردد، ولى نمى داند كه رهسپار بهشت است يا دوزخ ؟ اگر براستى در فكر اين سه مصيبت باشد، گرفتاريهاى مادى ، در برابر آنها ناچيز است و آسان خواهد شد.


118)) نمونه اى از علم على (ع )

عصر خلافت ابوبكر بود تاجرى مى خواست از مدينه به مسافرت طولانى برود، هزار دينار به عنوان امانت به ابوبكر سپرد، سفر او طول كشيد و وقتى به مدينه بازگشت دريافت كه ابوبكر از دنيا رفته است ، نزد خليف دوم رفت و جريان خود را گفت ، او اظهار بى اطلاعى كرد، نزد عايشه دختر ابوبكر رفت ، او نيز اظهار بى اطلاعى كرد، تاجر با سلمان آشنائى داشت نزد او رفت و پريشانى خود را در مورد هزار دينار بيان كرد، سلمان او را به حضور امام على (ع ) برد و جريان را گفت .
امام على (ع ) به مسجد آمد و فرمود: امانت تاجر در فلان مكان است ، كه ابوبكر آن را در آنجا پنهان نموده است ، به دستور آن حضرت ، آن مكان را شكافتند و هزار دينار را كه در آنجا بود بيرون آوردند.
عمر به على (ع ) گفت : لابد ابوبكر اين راز را به تو گفته بود، امام فرمودند: نه ، نگفته بود، و اگر بناى گفتن بود به تو كه راز محرم او هستى مى گفت ، نه به من .
عمر گفت : پس تو از كجا دانستى ؟
امام على (ع ) فرمود: ((خداوند بر زمين فرمان داده تا هر حادثه اى را كه بر روى آن پديد مى آيد، به من خبر دهد.))

 

 

 

 

 

 

 

حق خدا بر بندگان و به عكس

معادبن جبل مى گويد: پيامبر(ص ) سوار بر مركب بود، و مرا پشت سر خود سوار كرد، در مسير راه فرمود: اى معاذ!
عرض كردم بلى اى رسول خدا!
فرمود: هل تدرى ما حق الله على عباده ؟
:((آيا مى دانى حق خداوند بر بندگانش چيست ؟))
عرض كردم : خدا و رسولش آگاهترند؟
فرمود:((حق خدا بر بندگانش اين است كه تنها او را پرستش كنند و از براى او شريك نگيرند.))
سپس بعد از اندكى فرمود: اى معاذ! گفتم : بلى اى رسول خدا! فرمود: آيا مى دانى حق بندگان بر خدا چيست ، هنگامى كه كار نيك انجام دهند؟
عرض كردم : خدا و رسولش بهتر مى دانند.
فرمود: حق بندگان نيكوكار بر آن است كه : خداوند آنها را عذاب نكند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من الله توفيق

 

 

www.ALI


gold.com

اگر به فکر پیشرفت و تکامل بیش از پیش هستید و تشنه یادگرفتن و آموختن از تجربیات دیگران سایت طلای علی را بخوانید

از شما دعوت ميكنيم از ديگر قسمتهاي سايت طلاي علي بازديد فرماييد

* صفحه اصلي طلاي علي ، علي گلد * مطالب و نكات طلايي *

www.ALIgold.com

www.IRANgold.coo.ir