بسمعه تعالي ، خوش آمديد . .



همه چيز درباره تاريخ و نحوه زندگي امام عسگري ع


 

زندگينامه

 ابومحمد حسن بن علي، امام يازدهم از ائمه عشر (ع) و سيزدهمين معصوم از چهارده معصوم (ع)، پدر بزرگوارش امام هادي (ع) هنگام تولد فرزند، شانزده سال و چند ماه بيشتر نداشت، مادرش بانويي صالحه و عارفه به نام سوسن يا حديثه يا سليل بود. تولدش با اختلاف روايات در ماه ربيع الاول يا ربيع الاخر سال 231 يا 232 ق و بنا به اكثر روايات در مدينه اتفاق افتاده است.

مدت كوتاه حيات امام به سه دوره تقسيم مي گردد: تا چهار سال و چند ماهگي امام (و به قولي تا 13 سالگي) از عمر شريفش در مدينه سر برده، تا 23 سالگي به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا

مي زيسته (او پدر بزرگوارش امام هادي (ع) در محله عسگر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگي

 مي كردند و به عسگري لقب يافتند) و تا 29 سالگي يعني شش سال و اندي پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولايت بر امور و پيشوايي بر ستون را بر عهده داشته است.

 

چگونگي انتخاب امام به امامت:

امام هادي (ع) پسر ديگري به نام ابو جعفر محمد داشت كه بنا به برخي از روايات از جمله روايتي كه شيخ طوسي در كتاب الغيبت آورده مقرر بود امامت شيعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود....... محمدبن علي مردي  پارسا و مورد احترام اصحاب پدر خويش بود اما اين پسر در زمان حيات امام از دنيا رفت و بعضي از شيعيان دين از اين بابت به انديشه فرو رفته از جمله ابوهاشم داود بني قاسم جعفري گويد من در اين انديشه بودم كه امام هادي (ع) فرمود: بلي خداوند بجاي ابوجعفر, ابو محمد (امام حسن عسگري (ع)) را امام قرار داد. همچنانكه دربارة اسمعيل (فرزند امام صادق (ع) ) و امام كاظم (ع) چنين شد. اين روايت يكي از روايات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسگري (ع) است.

امام دهم را برادر ديگري بود به نام جعفر كه نزد شيعيان به لقب كذاب معروف شد. بعد از آنكه امام عسگري (ع) از سوي پدر به امامت منصوب گرديد. جعفر مدعي وي گرديد و شروع به كار شكني و توطئه گري و فتنه انگيزي بسيار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسگري (ع) دعوي امامت كرد و منكر وجود امام غايب (عج) شد.

 

داستاني از مهابت آن بزرگ:

در حوادث رجب سال 255 ق گفته اند كه دو تن از سادات علوي حسني به نام عيسي بن

محمد و علي بن زيد در كوفه شوريدند و عبدالله بن محمد بن داودد بن عيسي را در آن شهر كشتند و عده اي به سبب قتل وي گرفتار و زنداني شدند يكي از اين اشخاص ابوهاشم داوود بن قاسم جعفري است كه روايت مي كند شبي امام حسن حسن عسگري (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاري و بي قراري مي كرد ولي حضرت عسگري (ع) او را ساكت مي نمود.

در روا يت مذكور آمده است كه متصدي زنداني كردن امام، صالح بن وصيف يكي از سرداران معروف بوده است... مي گويند عباسيان و منحرفان از آل محمد (ص) بر صالح بن وصيف فشار آوردند كه بر امام در زندان سخت بگيرد و او گفت دو تن از شريرترين افراد را مامور اين كار كرده است اما با ديدن حسن بن علي (ع) تحول يافته و روي به عبادت و نماز آورده اند وقتي علت اين تغيير حالت را از ايشان پرسيدم گفتند: از فيض ديدار امام به اين سعادت رسيده ام او تمام روزها را روزه مي گيرد و هر شب تا بامداد به نماز مي ايستد، با هيچ كس سخن نمي گويد و جز عبادت به كاري ديگر  نمي پردازد مهابت او بدان حد است وقتي كه به ما نگاه مي كند به لرزه مي افتيم و خود را به كلي مي بازيم.
 

  


موضع علمي و آموزشي امام:

ـ مواضع علمي او (ع) در پاسخهاي قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افكار كفر آميز و بيان كردن حق، باورشان مناظره و گفتگوهاي موضوعي و مناقشه ها و بحثهاي علمي، و همزمان با آن فعاليتها،‌ كوششهاي ديگر از قبيل صادركردن بيانيه هاي علمي و ... (بوده است)....

ـ كندي (ابويوسف يعقوب بن اسحاق) فيلسوف عراقي در زمان امام (ع) پيرامون متناقضات قرآن،‌كتابي تدوين كرد بوسيله بعضي از منسوبان به حوزه علمي او، ‌با او تماس گرفت و كوشش او را با شكست روبرو كرد وكندي را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. كندي توبه كرد اوراق خود را سوزانيد.

 

موضع نظارت بر پايگاههاي مردمي:

ـ موضع امام (ع) در اين زمينه، نظارت بر پايگاههاي مردي خود و پشتيباني از آن پايگاهها و بالابردن درجه آگاهي آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبها و روشهاي پايداري و بالابردن به سطح پشتازان متعهد بود.

امام غالباً آنان را هشدار مي داد تا در دام عباسيان نيفتد ودر مصائب روزگار از نظر اقتصادي و اجتماعي به علت بدبختيها و رفتار بيرحمانه حكام كه با آن روبرو مي شدند، به آنان كمك مي رسانيد.....

ـ براي امام از مناطق گوناگون اسلامي كه پايگاههاي توده اي او آنجا بود، بوسيله نمايندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسيار مي بردند و امام با دقت بسيار و با روشهاي گوناگون

مي كوشيدند تا آن امر را كاملاً از چشم دولتيان بپوشاند و به نحوي پنهاني عمل كند....

ـ دولت عباسيان در برابر ياران امام (ع) و در پايگاههايي كه پشتيبان ا بودند، قاطعانه و بيرحمانه ايستادگي مي كرد و براي از ميان برداشتن خط مشي و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن ياران او كوششهاي فراوان بعمل آورد....

موضع امام درمقابل آن كوششها، پندگويي بود كه به ياران دلداري مي داد و مي فرمود: (تهيدست و با ما بودن، بهتر كه توانگر بودن و با غير ما بودن. كشته شدن با ما، بهتر كه زنده بودن با دشمن! ما براي هر كس كه به ما پناه آورد،‌ پناهگاهيم و براي آن كس كه بخواهد به وسيله ما ببيند، نوريم، و آن كس را كه به ما پناه آورده، عصميتم و هر كس كه ما را دوست بدارد بحقيقت در بزرگي و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد، جاي او در آتش است)

 

موضع چهارم آماده كردن مسئله غيبت :

ـ  امام حسن عسكري (ع) كه به وضوح مي ديد كه اراده الهي براي ايجاد دولت الله بر روي زمين و در برگرفتن همه جهان انسانيت و گرفتن دست مستضعفان در زمين، تا خوف آنان به امنيت خاطر تبديل گردد و خداي را عبادت كنند و هيچ چيز را شريك او نگيرند .......

ـ براين تعلق گرفته است كه فرزندش غيبت كند.......

ـ فعاليت امام حسن عسكري (ع) و برنامه ريزي او در تحقق بخشيدن هدف مزبور به دو كار مقدماتي نيازداشت:

      1-  مخفي كردن مهدي (عج) از چشم مردن و نشان دادن وي فقط به بعضي از خواص

      2-  آنكه به هر ترتيب، فكر غيبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به مردم بفهماند كه اين مسئوليت  اسلامي را بايد تحمل كنند و مردم را به اين انديشه و متفرعات آن عادت دهند....

بيانيه امام حسن عسكري (ع) سه شكل داشت:

الف) ...... بيانيه هاي كلي و عمومي درباره صفات مهدي (ع) از قبيل: «وقتي قيام كند، در ميان مردم با علم خود داوري خواهدكرد مانند داوري داود كه از بينه و دليل پرسشي نمي كرد».

       ب‌) توجيه و نقد سياسي در مورد اوضاع موجود، و مقرون كردن آن به انديشه وجود مهدي (ع) و ضرورت ايجاد دگرگونيها از سوي او و از اين قبيل است: «وقتي قائم خروج كند به ويران كردن منابر و جايگاههاي خصوصي در مساجد فرمان خواهد داد اين جايگاهها به منظور امنيت و محافظت خليفه از تعدي، و براي افزودن هيبت او در دل ديگران بنا شده است.»

ج‌) اعلاميه هاي كلي براي پايگاهها و اصحابش كه در آن، ابعاد انديشه غيبت براي آنان و ضرورت آمادگي و عمل به آن از ناحيه رواني و اجتماعي توضيح داده شده بود، تا غيبت امام (ع) و جدايي او را از آنان بپذيرند. امام به ابن بابويه نامه اي نوشت و در آن فرمود: «بر تو باد بردباري و انتظار گشايش، پيمبر فرمود: برترين عمل امت من انتظار كشيدن گشايش است و شيعه ما پيوسته در اندوه است تا فرزندم ظهوركند........»

3-  راه ديگري كه امام براي آمادگي غيبت دراذهان مردم انجام داد پنهان نمودن خود و برقراري رابطه با دوستان و طرفداران ازطريق مكاتبه و مراسله بوده است. همچنين نظام و روش وكالتي و وساطتي كه امام حسن عسكري (ع) با پايگاههاي مردمي خود برگزيد، روشي ديگر از روشهاي بود كه براي فهماندن مسئله غيبت آماده شده بود.............

.   

شهادت امام( ع)

از ابو الاديان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكري بودم و رسائل او را به شهرهاي ديگر

مي بردم و جواب مي آوردم،‌ در بيماري منتهي به رحلت وي هم نزد او رفتم نامه هايي را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداين ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما ديدم بانگ زاري و شيون از خانه امام بلند است و جعفر بن علي بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مي دهد. با خود گفتم اگر اين مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در اين آن خادمي بيامد و به جعفر گفت كار تكفين تمام شد بيا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم. جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند وقتي خواست تكبير بگويد ناگهان كودكي با چهرة گندمگون و موئي كوتاه و مجعد و دندانهايي كه بينشان گشادگي بود پيش آمد ورداي جعفر را كشيده گفت: اي عم عقب برو من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم جعفر در حاليكه رنگش از خشم تيره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدي موعود امام دوازدهم (عج) بود.

 


تولد تا شهادت

امام حسن عسکري پيشواي شيعيان جهان در سال 232 ق در شهر مدينه ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش امام هادي (ع)  و مادرگرامي آن حضرت، سوسن، يا حديثه، بانويي نيکوکار، پارسا و دانشمند بود که در سن 28 سالگي بدست معتمد عباسي به شهادت رسيد.

دوران امامت

امام حسن عسکري (ع) بعد از شهادت پدربزرگوارش، مسئوليت امامت و امور شيعيان را به عهده گرفت و همواره پناهگاه شيعيان شمرده مي شد. امام حسن عسگري (ع) از آنجا که همانند پدر بزرگوارش در دوران خلفاي عباسي در منطقه اي به نام عسگر ( منطقه نظامي) محصور بود،  به "عسگري" معروف شد و به مدت شش سال، امامت شيعيان را بر عهده داشت.

بارزترين ويژگي اخلاقي حضرت

امام حسن عسگري در ميان مسلمانان آگاه و ديندار مقامي بلند و منزلتي نيکو داشت. آوازه علم و عقل وي در سراسر بلاد پهناور اسلام، طنين انداز بود.

ايشان از چنان مقام اخلاقي و معنوي برخودردار بودند که مسلمانان کشورهاي اسلامي و شخصيتهاي عباسي، شيفته بزرگواي ايشان شده بودند. به عنوان نمونه عبدالله خاقان وزير معتمد عباسي با همه غروري که داشت با امام ملاقات کرد.وي، امام را بر مسند خود مي نشاند و احترام مي کرد و مي گفت: در سامره کسي را مانند آن حضرت نديده ام.

او زاهد ترين و داناترين مردم در روزگار بود. آن حضرت به چشمه سار علم زهد، پارسايي، خساوت، فتوت، تواضعف  اخلاق نيکو سيادت و عظمت معروف بود.

از جمله ويژگي برجسته آن امام همام اين است که راوي گويد: درطول عمر محصور بودن، حضرت روزها روزه و شبها به عبادت خدا مشغول بود.

رفتار وتعامل اجتماعي و سياسي

امام حسن عسکري(ع) در هدايت مردم ودفاع از اسلام، لحظه اي قرار نداشت. سراسر عمر کوتاه خود را به جهاد و مبارزه در راه خدا اختصاص مي داد و گرچه در اوج جواني به شهادت رسيد وليکن مبارزات آن حضرت دردو جبهه فرهنگي و سياسي ثمرات گوناگون و خوبي را به همراه داشت.

در بعد فرهنگي باعث نجات اسلام از کجروي هاي فکري و بروز عقايد خرافي شد و در بعد سياسي، اجتماعي و اخلاقي آن حضرت به قدري موثر، محسوس و چشمگير بود که لحظه اي خلفاي عباسي از زير نظر داشتن آن امام غافل نبودند. هنوز هم بعد از چند قرن، وجودآن ائمه بزرگوار موثر است و الا بدخواهان به مصجع شريف عسگرين توهين و با آن را بمب ويران نمي کردند.

وجود مبارک امام زمان(عج)

ويژگي و برجستگي شخصيت آن حضرت زماني آشکارتر مي شود که در ميان مردم اخباري از وجود مبارک امام زمان که جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد، منتشر شد.

موجي از شادي و افق اميدواري در ميان ستمديدگان به وجود آمد. اين اخبار ذهن مالکان را به خود مشغول کرد و وقتي منافع خود را در خطر ديدند، جاسوساني را اطراف منزل امام گماشتند تا بلکه جلوي تولد آن موعود را بگيرند و از انتشار خبر جلوگيري کنند.

امام عسگري (ع) ارتباط خود را با شيعيان حفظ مي نمود و در پنهان، به ساختن و حفظ وجود مبارک امام زمان، مي پرداخت.

عدالت درمنظر امام حسن عسکري

العدل يضيع لامور موانعها و الجور يخرجها عن جهتهما

اميرالمومنين (ع) فرمود: عدل هر چه را در جاي خود مي نهد و جور هر چيز را از جهت خود بيرون مي برد.

امام حسن عسکري (ع) علاوه بر فضايل بزرگ اخلاقي و بينش ژرف سياسي، درياي بي کران علوم و دانش ها محسوب مي شد. او با زبان هاي مختلف ملل اسلامي سخن مي گفت و مشکلات علمي آنان را مرتفع مي نمود و جويندگان دانش از خرمن علوم اين پشواي الهي خوشه چيني مي کردند.

ائمه اطهار و نيز امام حسن عسکري (ع)، پرچم دار عدالت و گسترش آن بودند. با توجه به اهميت عدالت در اسلام و در جهان کنوني و  مهمتر از همه، اهداف انقلاب، گسترش و اجراي عدالت مي باشد؛ آن حضرت اصول و مبناي عمل خود را بر عدل گذاشت که در جايي مي فرمايند: عدالت از عسل شيرين تر است.

در پايان به عنوان تبرک دو روايت از آن حضرت نقل مي کنيم.

1- حضرت امام حسن عسکري (ع) فرمود: علامات مومن 5 چيز است 1- 51 رکعت نماز فريضه و نافله 2- زيارت اربعين خواندن 3- انگشتري به دست راست کردن 4- جبين را در مسجد برخاک گذاشتن 5- بسم الله الرحمن الرحيم را بلند گفتن.

امام حسن عسکري (ع) فرمودند: خير اخواتک من نسيتي ذنبک و ذکر احسانک اليه.

بهترين برادر تو کسي است که خطايت را فراموش کند و احسان تو به خود را به يادآورد.


 

پرتوى از سیره و سیماى امام حسن عسگرى علیه السلام

امام حسن عسگري (ع)
مواضع علمى امام عسکرى(علیه السلام) در پاسخ هاى قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افکار کفرآمیز و بیان کردن حقّ، با روش مناظره و گفتگوهاى موضوعى و مناقشه ها و بحثهاى علمى، روز به روز شخصیّت آن حضرت را بارزتر نشان می داد و مؤمنین را به شخصیّت مکتبى و فکرى خود مجهّز می نمود و از طرفى پایدارى و ایستادگى آنان را در برابر جریانهاى فکرى خطرناک تضمین می نمود.
کِنْدى (ابویوسف یعقوب بن اسحاق) فیلسوف عراقى در زمان امام(علیه السلام)، به زعم خود، پیرامون متناقضات قرآنى به خیال خود، کتابى تدوین کرد، امام عسکرى(علیه السلام)به وسیله بعضى از منسوبانِ به حوزه علمى او، با او تماس گرفت و کوشش او را با شکست رو به رو کرد و کِنْدى را قانع نمود که در اشتباه بوده است، کِنْدى توبه کرد و اوراق خود را...

 

امام حسن عسکرى، فرزند امام هادى(علیه السلام)، در روز هشتم ربیع الثّانى یا 24 ربیع الاوّل سال 232 هجرى قمرى در مدینه به دنیا آمد.
نام مادر گرامى آن حضرت را، سوسن و بعضى «سلیل» و «حُدَیْث» نیز گفته اند.
او در هشتم ربیع الاوّل سال 260 هجرى قمرى با توطئه معتمد خلیفه عبّاسى در شهر سامرّا، در 28 سالگى به شهادت رسید.
آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش در 22 سالگى به مقام امامت رسید.
برنامه و مواضع او به عنوان مرجع فکرى شیعیان قلمداد گردید و مصالح عقیدتى و اجتماعى آنان را کاملاً مراعات می کرد.
در عصر آن حضرت، دشوارى ها و گرفتارى هایى پیش آمد که از قدرت عبّاسیان کاست، تا جایى که موالى و ترکان بر حکومت دست یافتند، ولى فشار و شکنجه و آزار نسبت به امام و یارانش تخفیف پیدا نکرد.
متوکّل او را به زندان انداخت، بی آن که سبب آن کار را بگوید! عبّاسیان تلاش می کردند که امام عسکرى(علیه السلام) را در دستگاه حکومت وارد کنند تا پیوسته مراقب او باشند و او را از پایگاه هاى خویش و از یاران و پیروانش دور سازند.
آن حضرت نیز مانند پدر بزرگوارش ناچار شد در سامرّا اقامت کند و زیر نظر باشد.
مواضع علمى امام عسکرى(علیه السلام) در پاسخ هاى قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افکار کفرآمیز و بیان کردن حقّ، با روش مناظره و گفتگوهاى موضوعى و مناقشه ها و بحثهاى علمى، روز به روز شخصیّت آن حضرت را بارزتر نشان می داد و مؤمنین را به شخصیّت مکتبى و فکرى خود مجهّز می نمود و از طرفى پایدارى و ایستادگى آنان را در برابر جریانهاى فکرى خطرناک تضمین می نمود.
کِنْدى (ابویوسف یعقوب بن اسحاق) فیلسوف عراقى در زمان امام(علیه السلام)، به زعم خود، پیرامون متناقضات قرآنى به خیال خود، کتابى تدوین کرد، امام عسکرى(علیه السلام)به وسیله بعضى از منسوبانِ به حوزه علمى او، با او تماس گرفت و کوشش او را با شکست رو به رو کرد و کِنْدى را قانع نمود که در اشتباه بوده است، کِنْدى توبه کرد و اوراق خود را سوزانید.
امام(علیه السلام) بیانات علمى قابل توجّهى در باب خلق قرآن براى ابوهاشم جعفرى ایراد فرمود و نیز مطالبى ارزشمند درباب تفسیر قرآن از او نقل شده است.
براى امام عسکرى(علیه السلام) از مناطق گوناگون اسلامى که پایگاه هاى مردمى او آنجا بود، به وسیله نمایندگانش که در آن مناطق پراکنده بودند، اموالى فراهم می آمد، و امام با دقّت بسیار و با روش هاى گوناگون می کوشید تا آن اموال را کاملاً از چشم دولتیان بپوشاند و پنهانى به مصرف رساند.
دولت عبّاسى در برابر یاران امام(علیه السلام) و در پاگاه هایى که پشتیبان او بودند، قاطعانه و بی رحمانه ایستادگى می کرد و براى از میان برداشتن خطّمشى و برنامه امام و پراکنده کردن و وادار کردن یاران او کوشش هاى فراوان به عمل آورد.

مسأله مهدى و غیبت آن حضرت
امام عسکرى به وضوح می دید که اراده خداوند براى ایجاد دولت الهى بر روى زمین، بر این تعلّق گرفته است که فرزندش مهدى(علیه السلام)غیبت کند.
سخنان ائمّه پیشین و نصوص فراوان و پیاپى، به آمدن مهدى(علیه السلام) بشارت می داد و در این موارد، روایات متواتر و صحیح از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) در دست است، و مؤلّفان صحاح از اهل سنّت که معاصران آن حضرت یا پیش از آن بوده اند ، روایات مربوط به مهدى موعود(علیه السلام) را نقل کرده اند که بخارى و مسلم و احمد بن حنبل از آن جمله اند.
امام عسکرى تلاش می کرد تا مردم را قانع سازد که زمان غیبت فرا رسیده است و تنفیذ آن در شخص فرزندش امام مهدى(علیه السلام)صورت گرفته است.
این امر درباره افکار افراد عادى دشوار می نمود و امام(علیه السلام) به هر ترتیب، فکر غیبت را در اذهان و افکار، رسوخ می داد و به مردم می فهماند که این حقیقت را باید بپذیرند و دیگران را به این اندیشه و اعتقاد و متفرّعات آن آگاه سازند.
دوستان و طرفداران امام(علیه السلام) به وسیله مکاتبه و مراسله با او تماس می گرفتند و درباره مهدى موعود از حضرتش پرسش می نمودند و جواب لازم و کافى را دریافت می کردند.
شیعیان وقتى اموالى را از حقوق شرعی اى که بر آنان واجب بود، براى امام عسکرى(علیه السلام)مىبردند ابتدا حضور به «عثمان بن سعید عمرى» وارد می شدند و او که براى سرپوش گذاشتن بر فعّالیّتهاى امام(علیه السلام) و براى مصلحت او، تجارت روغن می کرد، پول هایى را که تحویل می گرفت در خیکهاى روغن می گذاشت و دور از چشم حاکمان، براى امام می فرستاد، زیرا اگر بر قضیّه واقف می شدند همه آن را مصادره می کردند.

قیام صاحب زنج و برخورد امام عسکرى(علیه السلام)
در زمان خلافت مهتدى عبّاسى، صاحب الزّنج، به اتّفاق بردگان و فقرا و مستضعفین سر به قیام برداشت و توانست بر بصره و اطراف آن چیره گردد و ادّعا داشت که او از سلاله پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است و نسبش به امام على بن ابیطالب(علیه السلام)می رسد.
مسعودى در مروج الذّهب می نویسد: او زاده یکى از روستاهاى رى بوده و بیشتر یارانش از موالى و زنجی ها بود که دشوارى هایى براى عبّاسی ها پدید آورد و نزدیک بود بغداد، پایتخت آنها را پس از نبردهاى سختى که میان او و خلفاى عبّاسى جریان داشت به تصرّف خود درآوَرَد.
امام عسکرى(علیه السلام) فرمود: صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.
در این حال، هر گاه سخن از قیام او به میان می آمد و به دنبال آن کشتن پیرمردان و کودکان و به اسارت گرفتن زنان و سوزاندن شهرها و خانه ها و دیگر اعمال ناروایى که اتّفاق می افتاد، انتساب او را به علوی ها تکذیب می کرد و آنان را با مشرب خوارج ارزیابى می نمود.
ولى کسى که حوادث آن دوره از تاریخ اسلامى را، که ترک ها و غلامان مقدّرات کشور را در قدرت خود گرفته بودند و نیز ظلم و بیدادى که سرتاسر مملکت اسلامى و مردم آن را فرا گرفته بود و در همان حال، خلیفه تقریباً هیچ کاره بود، مدّ نظر قرار دهد، به نظرش بعید نمی آید که حرکت صاحب الزّنج و پیروان او همچون دیگر قیام ها به رهبرى علوی ها و دیگران ترتیب داده می شده است تا از آنچه بر مردم در آن زمان می رفت رهایى پیدا کنند و کارهاى ناروایى که به آنها نسبت داده شده چه بسا ساخته و پرداخته خودِ حُکّام و دستگاه هاى آنها براى بدنام کردنشان بوده باشد.
و در مورد آنچه راویان از قول امام روایت کرده اند که «صاحب الزّنج» از ما نیست، شاید بتوان گفت: که این سخن بر فرض صحّت، صریحاً گویاى تکذیب انتساب ایشان به خود نبوده، زیرا امکان دارد که منظور حضرت این باشد که او در کارها و اقدام هایش ، از ما نیست; همچنان که امکان دارد امام از سوى حکّام وقت، مجبور به بیان چنین سخنى شده باشد.
برخى روایات، آن چنان که در «اکمال الدّین» شیخ صدوق آمده، اشاره به این دارند که او هرگز دروغگو نبوده است.
به هر حال، برخورد معتمد عبّاسى با امام حسن عسکرى تفاوتى با برخوردهاى حاکمان عبّاسى پیش از او با ایشان نداشت.
او امام را تحت مراقبت شدیدى قرار داد، به طورى که کسى جز در شرایط ویژه اى که امام با نزدیکان خود قرار گذاشته بود، امکان تماس با آن حضرت را نمی یافت و هر آنچه که از خارج به ایشان می رسید یا به خارج می دادند، از طریق مراسله بود.
وقتى که خبر کسالت امام به گوش معتمد عبّاسى رسید، دستور داد تا خانه آن حضرت را زیر نظر بگیرند.
پس از شهادت امام نیز تفتیش و بازجویى کامل به عمل آمد و همه اثاث خانه را مُهر و موم کردند و آن گاه در صدد تحقیق و بازجویى از فرزندان امام عسکرى(علیه السلام) برآمدند و به قابله ها دستور دادند که زنان را تحت معاینه دقیق قرار دهند و اگر آثار حمل در یکى از آنان دیدند به خلیفه گزارش کنند.
هراس و وحشت عبّاسیان از مهدى موعود که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)نوید ظهورش را بارها داده بود و او را بزرگترین مصلح در تاریخ جامعه بشرى ـ که طومار ظلم و ستم را در هم خواهد پیچید و عدالت اجتماعى را برقرار خواهد ساخت ـ معرّفى کرده بود، روز به روز بالا می گرفت.
آنان مىخواستند با کشتن نسل پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، مانع ظهور امام منتَظر گردند و امام عسکرى(علیه السلام) در نامه اى به همین مطلب اشاره کرده:
«پنداشته اند با کشتن من، نسلم را قطع خواهند کرد و حال آن که خداوند خواسته آنان را تکذیب کرده است و سپاس خداى را که مرا از جهان نَبُرْد تا آن که جانشین و امام بعد از من را نشانم داد. او در خلقت و اخلاق، شبیه ترین کس به پیامبر اکرم است. خداوند او را در دوران غیبت حفظ می کند، سپس او را ظاهر مىسازد تا زمین را پس از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد، سرشار از عدالت و برابرى کند.»
اینک در میان سخنان و کلمات گهربار حضرت امام عسکرى(علیه السلام)، که هر یک به منزله چراغ هدایت و مشعل فروزان راه زندگى است، چهل حدیثِ برگزیده، تقدیمِ تشنگان آب زلال و حیات بخش مکتب انسان سازش می شود.
به امید آن که همگى بهره لازم را از کلمات شریفش برگیریم و منتظر ظهور فرزند دلبند و برومندش باشیم.
 

 


 

ازدواج‌ ساده‌ و پنهاني‌

    
    شرايط سخت‌ سياسي‌ و اختناق‌ شديد حكومت‌عباسي‌ عليه‌ خاندان‌ پيامبر (ص‌) اوضاع‌ را به‌گونه‌اي‌ پيش‌برد كه‌ اعضاي‌ خانواده‌ امام‌ معصوم‌(ع‌) از هيچ‌ گونه‌ حقوق‌ شهروندي‌ برخوردارنبود.متوكل‌ كه‌ در سخت‌گيري‌ بر حريم‌ خانوادگي‌فرزندان‌ پيامبر بسيار افراط مي‌كرد و حتي‌ حرم‌حضرت‌ سيد الشهدا را در كربلا ويران‌ كرده‌ بوددستور داده‌ بود هيچ‌گونه‌ مجلسي‌ از طرف‌ بيت‌امام‌ هادي‌ (ع‌) گرفته‌ نشود در نتيجه‌ اصل‌ حضورمليكه‌ در سامرا و مجلس‌ ازدواج‌ كاملا مخفيانه‌ وبدون‌ هيچ‌گونه‌ مراسمي‌ انجام‌ پذيرفت‌ حكيمه‌خواهر امام‌ هادي‌ (ع‌) و عمه‌ امام‌ حسن‌عسگري‌(ع‌) ماجراي‌ ازدواج‌ را سالهاي‌ بعد براي‌محمدبن‌ عبدا... بنا به‌ نقل‌ بزرگان‌ علم‌ حديث‌،مانند صدوق‌، شيخ‌ طوسي‌ و... چنين‌ نقل‌ كرد:برادرم‌ امام‌ هادي‌ (ع‌) مليكه‌ را به‌ من‌ سپرد تا درمنزل‌ من‌ نزد خودم‌ باشد و احكام‌ و سنن‌ جدمان‌را به‌ او بياموزم‌ و حضور مليكه‌ در منزلمان‌ به‌خاطرمساله‌ ازدواج‌ با امام‌ حسن‌(ع‌) بود كه‌ بر ديگران‌پوشيده‌ بود.
    روزي‌ حسن‌(ع‌) به‌ منزلمان‌ آمد و ديداري‌بين‌ ايشان‌ و مليكه‌ رخ‌ داد من‌ به‌ برادرزاده‌ام‌ گفتم‌آقاي‌ من‌ آيا آمادگي‌ براي‌ ازدواج‌ داريد و مليكه‌را عروس‌ نمايم‌ و نزد شما به‌ خانه‌ بخت‌ بفرستم‌،امام‌ حسن‌(ع‌) پاسخ‌ داد فعلا نه‌، ولي‌ اضافه‌ كردمن‌ كاملا از او در تعجب‌ هستم‌. عمه‌ پرسيد تعجب‌شما از چيست‌؟ امام‌ حسن‌ عسگري‌ (ع‌) پاسخ‌ دادبزودي‌ خداوند فرزندي‌ ارجمند و بزرگوار متولدخواهد كرد كه‌ به‌ وسيله‌ او زمين‌ را از عدل‌ و دادپر نمايد چنانچه‌ از جور و ظلم‌ پر شده‌ باشد
    عمه‌ حكيمه‌ دوباره‌ پرسش‌ خود را مطرح‌ كردآيا او را براي‌ شما عروس‌ سازم‌ و به‌ خانه‌ بخت‌بفرستم‌؟
    برادرزاده‌ با احترام‌ و حيا گفت‌: عمه‌ جان‌ درخصوص‌ اين‌ مطلب‌ از پدرم‌ اجازه‌ بگير حكيمه‌خانم‌ ادامه‌ مي‌دهد من‌ از اينكه‌ برادر زاده‌ام‌پاسخ‌ مثبت‌ داد بلافاصله‌ لباسم‌ را پوشيدم‌ و به‌منزل‌ برادرم‌ امام‌ هادي‌ (ع‌) رفتم‌ بعد از سلام‌ وتحيات‌ خواستم‌ با نهايت‌ ادب‌ و تواضع‌ مطلبي‌ رابه‌ عرض‌ برسانم‌، اما قبل‌ از اين‌ كه‌ حرفي‌ بزنم‌ امام‌(ع‌) فرمود بله‌، نرجس‌ او را براي‌ پسرم‌ عروس‌ كن‌من‌ با حيرت‌ و تعجب‌ عرض‌ كردم‌ آقاي‌ من‌، براي‌همين‌ مطلب‌ به‌ نزد شما آمدم‌، امام‌ فرمودانشاءا... مبارك‌ است‌ و خداوند تعالي‌ خواسته‌ شمارا در اين‌ امر خير شريك‌ و براي‌ تو سهمي‌ قراردهد. حكيمه‌ بدون‌ درنگ‌ به‌ منزل‌ خود نزدعروس‌ خانم‌ برگشت‌ و در نهايت‌ پنهان‌ كاري‌ واختفا عروس‌ اروپايي‌ را براي‌ همسري‌ امام‌معصوم‌ (ع‌) آماده‌ ساخت‌ اما ديگر از مراسم‌ جشن‌و عروسي‌ و عروسكشان‌ هيچ‌ خبري‌ نبود زيراحكومت‌ استبداد متوكل‌ عباسي‌ هرگز برگزاري‌جشني‌ را خانواده‌ پيامبر(ص‌) اجازه‌ نمي‌داد لذاحكيمه‌ بعد از آرايش‌ عروس‌ از داماد دعوت‌ نمودو چند روز منزل‌ خود را در اختيار آن‌ دو زوج‌آسماني‌ گذاشت‌.
    
    

تاريخ‌ معاصر زندگي‌ امام‌ حسن‌ عسگري‌(ع‌)


    زندگي‌ خانوادگي‌ امام‌ حسن‌ عسگري‌ (ع‌) درشهر سامرا كاملا مخفي‌ و پنهان‌ بود علت‌ اين‌ امرحكومت‌ استبدادي‌ فاسد و خشن‌ عباسيان‌ بود كه‌علاوه‌ بر خشونت‌ برخاندان‌ و دوستان‌ پيامبر(ص‌)عليه‌ يكديگر نيز دست‌ به‌ قتل‌ و جنايت‌ وكودتامي‌زدنند. شهر سامرا شهري‌ نظامي‌ و درواقع‌ پايتخت‌ اصلي‌ عباسيان‌ بود از سال‌ دويست‌ وهيجده‌ قمري‌ (218) كه‌ مامون‌ عباسي‌ مرد وحكومت‌ به‌ برادرش‌ معتصم‌ «محمد بن‌ هارون‌عباسي‌» رسيد و او پس‌ از نه‌ سال‌ حكومت‌ كه‌مركزيت‌ آن‌ را شهر سامرا قرار داده‌ بود به‌ سال‌دويست‌ و بيست‌ و هفت‌ هجري‌ (227) در آنجامرد و دفن‌ شد. پس‌ از معتصم‌ واثق‌ (هارون‌ بن‌محمد) به‌ مدت‌ پنج‌ سال‌ به‌ مركزيت‌ شهر سامراحكومت‌ كرد و در سال‌ 232 در شهر سامرا مرد وهمانجا دفن‌ شد. بعد از واثق‌ برادرش‌ متوكل‌(جعفر بن‌ محمد) قريب‌ به‌ 15 سال‌ حكومت‌ كردو به‌ سال‌ 247 هجري‌ قمري‌ طي‌ يك‌ كودتا درقصر خود كشته‌ شد و در سامرا دفن‌ شد و پسرش‌منتصر (محمد بن‌ جعفر) به‌ حكومت‌ نشست‌ جايي‌كه‌ متوكل‌ كشته‌ شد همانجا بود كه‌ شيرويه‌، پدرش‌خسروپرويز را كشته‌ بود و آنجا را «ماخوره‌»ناميدند. منتصر پس‌ از قتل‌ پدرش‌ هفت‌ روز درماخوره‌ ماند و سپس‌ از آنجا نقل‌ مكان‌ كرد ودستور داد ماخوره‌ را ويران‌ كنند. منتصر كمتر ازيكسال‌ كه‌ پدر را به‌ قتل‌ رسانده‌ بيشتر زنده‌ نماند ومنتصر به‌ سال‌ 248 مرد و پسرش‌ مستعين‌ (احمدبن‌ محمد بن‌ جعفر) در واقع‌ نوه‌ متوكل‌ به‌حكومت‌ رسيد. وي‌ قريب‌ به‌ بعد از چهار سال‌ به‌تاريخ‌ 252هجري‌ خودش‌ را با اجبار درباريان‌از حكومت‌ خلع‌ و عمويش‌ معتز(زبير بن‌ جعفرمتوكل‌) را به‌ حكومت‌ رساند و همان‌ سال‌ توسطعمويش‌ كشته‌ شد و معتز نيز به‌ همين‌ شكل‌ باكودتاي‌ پنهان‌ مهتدي‌ (محمد بن‌ هارون‌) از بين‌رفت‌ و مهتدي‌ در سال‌ رجب‌ 255 به‌ قدرت‌رسيد مهتدي‌ تنها 11 ماه‌ حكومت‌ كرد و در قاهره‌توسط محافظان‌ ترك‌ كشته‌ شد و در آنجا به‌ خاك‌سپرده‌ شد و بعد از او معتمد (احمد بن‌ جعفرمتوكل‌) به‌ سال‌ 256 هجري‌ به‌ قدرت‌ رسيد كه‌ به‌مدت‌ بيست‌ و سه‌ سال‌ حكومت‌ كرد و به‌ سال‌279 به‌وسيله‌ غذاي‌ مشكوك‌ و مسمومي‌ مرد ودر زمان‌ حكومت‌ وي‌ غيبت‌ امام‌ زمان‌(ع‌) آغازشد. منتصر و معتز و معتمد سه‌ پسر متوكل‌ بودند كه‌هر يك‌ پس‌ از ديگري‌ با فراز و نشيبهاي‌ خونين‌سياسي‌ و بعد از قتل‌ پدرشان‌ از سال‌ 247هجري‌ به‌ حكومت‌ رسيدند. بنابراين‌ امامت‌امامان‌ جواد و هادي‌ و عسگري‌ عليهم‌ السلام‌معاصر با حكومت‌هاي‌ مامون‌، معتصم‌، متوكل‌،منتصر، مستعين‌، معتز، مهتدي‌ و معتمد بوده‌ است‌.وجه‌ مشترك‌ تمام‌ اين‌ حكومت‌هاي‌ غاصب‌ وفاسد، سختگيري‌ شديد عليه‌ خاندان‌ عصمت‌ وطهارت‌ بوده‌ است‌. امام‌ حسن‌ عسگري‌ بعد ازازدواج‌ با مليكه‌ به‌ سال‌ 245 هجري‌ در حكومت‌متوكل‌ عباسي‌ زندگي‌ خصوصي‌ خود را كاملامخفي‌ و پنهان‌ مي‌داشت‌ و هيچگونه‌ اخبار واطلاعاتي‌ از زندگي‌ خانوادگي‌ امام‌ حسن‌عسگري‌(ع‌) منتشر نمي‌شد. امام‌ حسن‌ عسگري‌ بعداز ازدواج‌ با واقعه‌ اسف‌ بار شهادت‌ پدرشان‌ امام‌هادي‌ (ع‌) به‌ سال‌ 254 هجري‌ در حكومت‌ معتزعباسي‌ مواجه‌ شدند. امام‌ هادي‌ توسط معتز يابرادرش‌ معتمد با غذاي‌ مسموم‌ همانند پدربزرگوارشان‌ به‌ شهادت‌ رسيدند و تنها امام‌ حسن‌عسگري‌(ع‌) بربالين‌ پدرشان‌ در شهر غريب‌ سامراحاضر بودند كه‌ در سوم‌ رجب‌ سال‌ 254 هجري‌قمري‌ به‌ شهادت‌ رسيدند و در سامرا در منزلشان‌دفن‌ شدند. امام‌ حسن‌ عسگري‌ كه‌ زندگي‌خانوادگي‌ خود را پنهان‌ مي‌داشت‌ با تعيين‌پدرشان‌ از طرف‌ خداوند به‌ مقام‌ امامت‌ رسيدند وشيعيان‌ بعد از ارتحال‌ امام‌ هادي‌(ع‌) به‌ ايشان‌رجوع‌ مي‌كردند و پس‌ از گذشت‌ مدتي‌، شيعيان‌از فرزند امام‌ حسن‌ عسگري‌(ع‌) و زندگي‌ ايشان‌پرسش‌ مي‌كردند اين‌ در حالي‌ بود كه‌ امام‌ حسن‌عسگري‌ بعد از ازدواج‌ پنهاني‌ بدون‌ آنكه‌ فرزندي‌داشته‌ باشند پدر معصوم‌ و مقتداي‌ خود را ازدست‌ داده‌ بودند

امام عسكرى عليه السلام نماد فضيلت‏ها

 

 

 

 

سخاوت و بخشندگى

پيشگفتار

پاسداشتِ نماز

تجلى فضائل

ترغيب به خدمت رسانى

اخلاق و تحول آفرينى

 

 

 

پيشگفتار

حضرت امام حسن عسكرى عليه‏السلام يازدهمين پيشواى شيعه است، رهبرى كه در تمام عمر كوتاه خويش (28 سال) مدتى را در پادگانى در سامرا، به همراه پدرش امام هادى عليه‏السلام، تحت مراقبت بسيار شديد دستگاه استبدادى خلفاى بنى عباس قرار داشت، و بعد از شهادت پدر بزرگوارش، اين حالت استمرار يافت و نيز بارها به زندان جباران زمان، گرفتار شد.

دوران امامت آن رهبر بزرگ الهى بيش از شش سال به درازا نكشيد. آن بزرگوار، همانند پدرانش به همه فضائل و خوبى‏ها آراسته و از همه بدى‏ها پيراسته بود. او آن چنان در قله شكوهمند كمال و فضيلت قرار داشت كه نه تنها دوستان و پيروانش او را ستوده‏اند بلكه دشمنانِ كينه ورز و سرسخت، به مدح و ستايش او پرداخته‏اند. براى نشان دادن اين حقيقت، به چند نمونه اشاره مى‏شود.

 

نزد آن امام معصوم بودم. حضرت در حال نوشتن نامه بود كه وقت اداء نماز فرا رسيد، آن بزرگوار نامه را به سويى نهاد و براى خواندن نماز حركت كرد. از نماز كه فارغ شد، دوباره تشريف آورد و قلم را برداشت و شروع كرد به نوشتن نامه.

 

 

 

تجلى فضائل

احمدبن عبيدالله بن خاقان- كه پدرش از مُهره‏هاى مهم دستگاه خلافتِ ستم پيشه بنى عباس و از وزيران آن به شمار مى‏رفت و خود نيز از مخالفان و معاندانِ سرسخت امامان عليهم‏السلام بود و كه در برهه‏اى، از طرف حكومت، مسئوليت گرفتن ماليات را در قم، به عهده داشت ـ مى‏گويد:

من در سامرا نديدم و نشناختم مردى را در ميان علويان، همانند حسن ‏بن‏على. وى از جهت وقار، عفاف، بزرگوارى و بخشندگى، در ميان علويان، فرماندهان ارشد نظامى، وزراء و همه مردم، «نمونه و الگو» بود. و با هر كس سخن مى گفتى، او را مى‏ستود و به نيكى ياد مى‏كرد.*

روزى ابو محمد بر پدرم عبيدالله بن خاقان وارد شد، من او را نگريستم؛ آثار بزرگى و عزت و جلالت از سيماى او پيدا بود. پدرم، مقدم او را گرامى داشت و او را بسيار تكريم كرد. من از اين روش پدرم، ناراحت و عصبانى شدم، از او سبب اين بزرگداشت را پرسيدم، و خواستم كه آن شخصيت را به من معرفى كند، پدرم گفت:

«او پيشواى شيعيان و بزرگ خاندان بنى‏هاشم است. او كسى است كه شايستگى پيشوايى امت را دارد، چون خصلت‏هاى برجسته‏اى دارد؛ همچون؛ فضيلت، پاكى، وقار و متانت، صيانت نفس، زهد و بى‏رغبتى به دنيا، عبادت، اخلاق نيكو، صلاح و تقوا.»

آنگاه احمد بن عبيدالله مى‏افزايد:

ابومحمد ابن الرضا، در نهايت بزرگى و والائى بود.»(1)

 

 

اخلاق و تحول آفرينى

حكومت ستمگر بنى عباس، امام عسكرى عليه‏السلام را نزد شخصى به نام: على بن نارمش ـ كه يكى از عناصر جنايتكار و از دشمنان سرسخت آل‏ ابوطالب بود ـ زندانى كرد. سران بنى عباس به او گفتند: ابومحمد ابن‏الرضا را تا توان دارى، آزار و اذيت ده و او را به قتل برسان.

از زندان نمودن حضرت، چند روزى نگذشت، تا اين كه ديدند على‏بن نارمش با آن همه دشمنى و عداوت، در برابر امام سر به زير افكنده و آن چنان جذبه و عظمت و خُلق و خوى حضرت عسكرى در او تأثير نهاده كه به حضرت نگاه نمى‏كند.

وقتى امام عسكرى عليه‏السلام از اين زندان خلاص شد، على بن نارمش آن چنان دچار تحول روحى و معنوى گرديد كه ديدگاهش درباره حضرت، تغيير يافت و در گروه شايستگان زمان قرار گرفت.(2)

 

ابوهاشم مى‏گويد: روزى در محضر امام عسكرى عليه‏السلام بودم، آن حضرت فرمود:

«يكى از درهاى بهشت، «بابُ المعروف» است. از آن در كسى داخل بهشت نمى‏شود مگر اين كه در دنيا كارهاى نيك انجام داده و به مردم كمك و خدمت نمايد.»

 

بار ديگر امام حسن عسكرى عليه‏السلام را نزد صالح بن وصيف زندانى كردند، او نيز شخصى پليد و بى رحم بود. گروهى از جنايت پيشگان بنى عباس نزد صالح بن وصيف رفتند و درباره امام به گفت و گو پرداختند. زندانبان به آنان گفت: آخر من چه كار كنم؟ دو نفر از بدترين افراد را بر او گماشتم، بعد از گذشت چند روز، با شگفتى ديدم آن دو، به نماز، عبادت و روزه روى آورده‏اند، به آنان گفتم: چه چيز اتفاق افتاده است؟ گفتند:

«ما چه گوييم درمورد مردى كه روزها روزه و شب‏ها تا سحر نماز مى‏خواند، كمتر سخن مى‏گويد و به كارهاى غير ضرورى نمى‏پردازد! ما هنگامى كه به او مى‏نگريستيم، بدنمان به لرزه مى‏افتاد و توان استقامت در خود نمى‏ديديم.»(3)

 

 

سخاوت و بخشندگى

امام حسن عسكرى عليه‏السلاممانند اجداد بزرگوارش در بخشندگى و كمك به مردم، يگانه روزگار بود. شخصى به نام محمد بن‏على همراه پدرش ـ كه از خاندان علويان بودند؛ ولى از گروه واقفيه به شمار مى‏رفتند ـ در زندگى دچار بحران شدند و در مضيقه مالى سختى قرار گرفتند.

وى مى‏گويد: پدرم گفت: برويم نزد اين مرد ـ امام حسن عسكرى ـ چون خصلت «بخشندگى» او را زياد شنيده بوديم. در راه كه مى‏رفتيم، پدرم گفت: اى كاش آن حضرت براى برآورده ‏شدن سه نياز من، كمكم كند! من هم با خود گفتم: اى كاش به سه نياز من توجه و عنايت كند!

نزد آن حضرت رفتيم، از حال ما پرسيد، پاسخ داديم. هنگامى كه با امام خداحافظى كرده و از خانه خارج شديم، خادم حضرت آمد و به اندازه‏اى كه نياز داشتيم و آرزو كرده بوديم، كيسههايى از اشرفى به ما داد.

آنان با آن كه از امام عسكرى عليه‏السلام كرامت ديدند؛ ولى دست از مرام خود برنداشتند.(4)

 

 

پاسداشتِ نماز

امام عسكرى عليه‏السلام به نماز اول وقت بسيار اهتمام مى‏داد و نماز را بزرگ مى‏داشت. ابوهاشم جعفرى كه يكى از ياران خاص و ويژه آن بزرگوار بود، مى‏گويد:

نزد آن امام معصوم بودم. حضرت در حال نوشتن نامه بود كه وقت اداء نماز فرا رسيد، آن بزرگوار نامه را به سويى نهاد و براى خواندن نماز حركت كرد. از نماز كه فارغ شد، دوباره تشريف آورد و قلم را برداشت و شروع كرد به نوشتن نامه.(5)

 

 

ترغيب به خدمت رسانى

ابوهاشم مى‏گويد: روزى در محضر امام عسكرى عليه‏السلام بودم، آن حضرت فرمود:

«يكى از درهاى بهشت، «بابُ المعروف» است. از آن در كسى داخل بهشت نمى‏شود مگر اين كه در دنيا كارهاى نيك انجام داده و به مردم كمك و خدمت نمايد.»

تا اين را از حضرت شنيدم، خدا را سپاس گفتم و بسى خشنود گرديدم؛ زيرا يكى از برنامه‏هاى زندگى من، خدمت رسانى به مردم و رفع نياز پابرهنگان و محرومان بود. تا اين مطلب در دلم گذشت، حضرت به من نگاه كرد و فرمود:

«بله، كسانى كه در اين جهان به مردم كمك مى‏كنند، در جهان ديگر نيز سر بلند و جايگاه آنان برجسته است. اى ابوهاشم! خدا تو را از اين گروه قرار دهد، خداى تو را رحمت كند.»(6)

 

پى‏نوشت‏ها:

* ما رأيتُ ولا عرفتُ بسرّمن ‏رأى، رجلاً من العلوية مثل الحسن بن على فى هديه و سكونه و عفافه و نبله و كرمه عند اهل بيته و بنى هاشم....

1- اصول كافى، ج1، ص 503/ مناقب آل ابى‏طالب عليه السلام، ج 4، ص 423/ سيرة ‏الائمه، ج 2، ص 502.

2- اصول كافى، ج 2، ص 508.

3- همان، ص 512.

4- همان، ص 506.

5 و 6- انوارالبهيّه، شيخ عباس قمى، ص 154.

منبع:

مجله كوثر،شماره 60.


نقش تربيتى و سياسى امام عسكري عليه السلام

 

سرآغاز

تولد و شهادت

جهاد فرهنگى و سياسى

پيكار سياسى

عوامل دشمنى با امام عسكرى عليه‏السلام

الف) شخصيّت آن حضرت

ب) وجود مبارك امام زمان عليه‏السلام

 

سرآغاز

از روزگاران بسيار دور تا به امروز، همواره زندگانى و رفتار مردان بزرگ كهابعاد انساني برجسته اي داشته‌اند، مورد توجه بوده است. در اين ميان، پيامبران الهى و پيشوايان مكتب علوى، يگانه افرادى هستند كهجامعتمام صفات برجستههستند و از سوى پروردگار به عنوان الگوهايى شايسته براى همگان معرفى شده‏اند.

اين نوشتار، نگاهى است گذرا به گوشه‏هايى از تلاش فرهنگى «امام حسن عسكرى عليه‏السلام »، همراه با بررسى كوتاهى از اوضاع سياسى و اجتماعى آن دوران.

 

پيكار امام حسن عسكرى عليه‏السلام، از پسوند «عسكر» در نام مباركشان پيداست. عسكر، در زبان فارسى به معناى لشكر و پادگان به كار برده مى‏شود. آن حضرت به خاطر ترسى كه در دل حاكمان بنى‏عباس ايجاد شده بود، تمام مدت امامت خود را بالاجبار در محله نظاميان، سكونت داشت. «متوكل»، خليفه عباسى به خاطر ترس شديدى كه از امام هادى عليه‏السلام و فرزند بزرگوارش امام حسن عليه‏السلام داشت، آن دو وجود پر بركت را از مدينه به سامرا تبعيد نمود و تا پايان عمر در حلقه مراقبت لشكريانش نگه داشت.

 

تولد و شهادت

امام حسن عسكرى عليه‏السلام يازدهمين پيشواىشيعيانجهان، به سال 232 ق. در شهر «مدينه» ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش «امام هادى عليه‏السلام » است.

مادر گرامى آن حضرت، «سوسن»(1) يا «حُدَيْثه»(2) بانويى نيكوكار، پارسا و دانشمند بود كه پس از شهادت امام هادى و امام عسكرى عليهما‏السلام چندى مسئوليت امور شيعيان را به عهده داشت و پناهگاه شيعيان شمرده مى‏شد.

از آنجا كه امام عليه‏السلام همچون پدرش به دستور خلفاى عباسى در محله «عسكر» (منطقه نظامى) سامرا ساكن بود، به «عسكرى» معروف گرديد.(3) كنيه‏اش «ابومحمّد» و القاب معروفش «نقى» و «زكى»است.آن حضرتشش سال امامت نمود و در 28 سالگى به دست «معتمد» عباسى به شهادت رسيد.(4)

 

 

جهاد فرهنگى و سياسى

امام حسن عسكرى عليه‏السلام در هدايت مردم و دفاع از اسلام، لحظه‏اى قرار نداشت. سراسر عمر كوتاه خود را به جهاد و مبارزه در راه خدا اختصاص داد. اگرچه امام عسكرى عليه‏السلام در اوج جوانى به شهادت رسيد، ليكن تلاش و مبارزات فراوان آن حضرت در دو جبهه «فرهنگى» و «سياسى»، ثمرات گوناگونى به همراه داشت.

در بعد فرهنگى، باعث نجات اسلام از كجروى‏هاى فكرى و بروز عقايد خرافى شد و در بُعد سياسى نيز چهره شوم حكومت‏هاى عباسى را ـ كه به نام اميرالمؤمنين و خليفه مسلمين، رياست مى‏نمودند ـ آشكار ساخت.

 

 

پيكار سياسى

پيكار امام حسن عسكرى عليه‏السلام، از پسوند «عسكر» در نام مباركشان پيداست. عسكر، در زبان فارسى به معناى لشكر و پادگان به كار برده مى‏شود. آن حضرت به خاطر ترسى كه در دل حاكمان بنى‏عباس ايجاد شده بود، تمام مدت امامت خود را بالاجبار در محله نظاميان، سكونت داشت. «متوكل» خليفه عباسى به خاطر ترس شديدى كه از امام هادى عليه‏السلام و فرزند بزرگوارش امام حسن عليه‏السلام داشت، آن دو وجود پر بركت را از مدينه به سامرا تبعيد نمود و تا پايان عمر در حلقه و مراقبت لشكريانش نگه داشت.(5) بدين ترتيب، امام حسن عسكرى عليه‏السلام تمام دوران امامت خود را در تبعيد، محاصره مأموران عباسى يا در زندان سپرى نمود. با اين همه، در مدار مخالفت حكومت بنى‏عباس گام برمى‏داشت. نه چون عالمان دربارى براى ماندگارى حكومت، دعا مى‏كرد و نه در اعياد سلطنتى مانند ديگر شخصيت‏هاى مذهبى، به دست بوسى خليفه مى‏شتافت. حتى وقتى كه خليفه به مسافرت مى‏رفت، در هنگام بازگشت كه همه چهره‏هاى علمى، فرهنگى، نظامى و سياسى به پيشوازش مى‏رفتند و همه قبايل به ترتيب منزلت خانوادگى بر سر راهش، همراه با پرچم‏هاى ويژه مى‏ايستادند، امام عسكرى عليه‏السلام حضور نمى‏يافت و بدين گونه، مشروعيت حكومت ظالم عباسى را زير سؤال مى‏برد.

 

مبارزه دليرانه و تلاش خستگى‏ناپذير حضرت عسكرى عليه‏السلام باعث شد تا نيمى از شش سال امامتش، در زندان سپرى گردد و در زندان مخوف عباسى زير شديدترين شكنجه قرار گيرد.

 

ترس حكومت از امام تا بدانجا بود كه جاسوسان مرتب نزد امام عسكرى عليه‏السلام آمد و شد داشتند و تمام رفتار و گفتار آن حضرت را مو به مو گزارش مى‏كردند. هيچ كس اجازه ورود نزد آن حضرترانداشت. برخى مأموران براى چاپلوسى، امام را نزد پادشاه عباسى خطرناك و در پى دست يازيدن به حكومت، معرفى مى‏كردند و از فعاليت‏هاى سياسى و ارتباط ايشان با برخى شيعيان و مخالفان حكومت خبر مى‏دادند.

مبارزه دليرانه و تلاش خستگى‏ناپذير حضرت عسكرى عليه‏السلام باعث شد تا نيمى از شش سال امامتش، در زندان سپرى گردد و در زندان مخوف عباسى زير شديدترين شكنجه‌ها قرار گيرد.

يكى از روش‏هاى شكنجه، تنورى بود از چوب و پر از ميخ؛ بدين گونه كه ميخ‏ها را از بيرون كشيده بودند، چنانكه نوك تيز آن به مقدار دو يا سه سانتى‏متر از جداره داخل تنور پيدا بود. امام عسكرى عليه‏السلام و برخى شيعيان آن حضرت را درونتنور قرار مى‏دادند و درپوشى بر آن مى‏نهادند و آن را به سرعت روى زمين مى‏غلطانيدند. ميخ‏ها در بدن فرو مى‏رفت و دردى جانكاه داشت.(6)

 

 

عوامل دشمنى با امام عسكرى عليه‏السلام

دشمنى بنى‏عباس با امام عليه‏السلام در سه محور كلى قابل بررسى است:

1. عزّت نفس، آزاد انديشى، مسئوليت‏پذيرى و مبارزه خستگى‏ناپذير امام حسن عسكرى عليه‏السلام بر ضد خلفاى ستمگر.

2. دشمنى ديرينه بنى‏عباس با علويان.

عباسيان كسانى بودند كه با شعار «الرّضاء من آل محمّد صلى‏ الله ‏عليه ‏و ‏آله‏» حمايت مردم را به خود جلب كرده و بر اريكه قدرت تكيه زدند. بزرگ‏ترين دست‏آويز آنان نيز در مدت شصت سال تلاش و تبليغ، بهره‏گيرى از خون پاك سرور شهيدان، حضرت امام حسين عليه‏السلام بود. آنان به خوبى مى‏دانستند كه وارثان حقيقى خلافت رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه‏ و ‏آله‏ و سلم «امامان شيعه»هستند. از اين رو، علويان را همواره يگانه رقيب خويش در حكومت مى‏شمردند و تمام سعى خود را در نابودى آنها به كار مى‏گرفتند. زندان‏هاى خود را از مردان و زنان علوى پركرده بودند و حتى بزم عياشى خود را در كاخ‌هايى مى‏چيدند كه ديوارهاى آن، مدفن جوانان علوى بود و در زير سنگفرش‌هاى ايوان و تالارهاى آن، صدها علوى زنده به گور شده بودند.

خلفا و كارگزاران بنى‏عباس تمام دارايى علويان را گرفته بودند، چنانكه از فقر و نادارى، چهره‏اى رنجور و قامتى ضعيف داشتند. با اين همه، آتش دشمنى عباسيان جز با نابودى كامل و حتى زدودن نام و ياد علويان از دل‌ها، خاموش نمى‏شد.

3. ويژگى‏هاى شخصى امام حسن عسكرى عليه‏السلام .

ويژگى‏هاى برجسته آن حضرت فراوان است، اما دو چيز بيشتر از همه موجب دشمنى بنى‏عباس مى‏شد:

 

 

الف) شخصيّت آن حضرت

امام حسن عسكرى عليه‏السلام در ميان مسلمانان آگاه و ديندار، مقامى بلند و منزلتى نيكو داشت. آوازه دانش و فضل وى در سراسر بلاد پهناور اسلام پيچيده بود. مقام معنوى امام در گستره جهان اسلام، براى خلفاى عباسى بسيار گران مى‏آمد؛ به ويژه اين كه مى‏ديدند بسيارى از درباريان، فرماندهان و بزرگان مسلمان از حجاز، عراق و ايران و حتى برخى شخصيت‏هاى عباسى شيفته آن بزرگوار شده و از ايشان به چشمه‏سار علم، زهد، پارسايى، سخاوت، فتوت، سيادت و عظمت ياد مى‏نمايند، در آتش رشك و حسد مى‏سوختند.

 

 

ب) وجود مبارك امام زمان عليه‏السلام

در ميان مردم، اخبارى كه از وجود مبارك امام زمان عليه‏السلام خبر مى‏داد، به تواتر مى‏رسيد. و از اين كه همگان شنيده بودند كه به وسيله ايشان جهان پر از عدل و داد مى‏گردد، موجى از شادى و افقى از اميدوارى در ميان آگاهان و ستمديدگان مى‏گشود.

اين اخبار، ذهن حاكمان بنى‏عباس را نيز به خود مشغول مى‏نمود. چنان كه جاسوسان فراوانى در اطراف خانه امام گماشته بودند تا بلكه خبر ميلاد «مهدى موعود» را به گوش آنان برسانند. با اين همه، امام عسكرى عليه‏السلام هم ارتباط خود با شيعيان را حفظ مى‏نمود و هم در پنهان ساختن وجود مبارك امام زمان عليه‏السلام موفق بود.(7)

 

پي نوشت‌ها:

1. اصول كافى، ج 1، ص 503/ كشف الغمّة فى‏معرفة الائمة، ج 3، ص 284.

2. ارشاد، شيخ مفيد، ص 654، البته نام‌هاى ديگرى نيز براى مادر آن حضرت نوشته‏اند. ( اعلام الورى، علامه طبرسى، ص 366.)

3. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 65.

4. دلائل الامامة، محمد بن جرير طبرى، ص 223.

5. مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 429/ اعلام الورى، ص 351.

6. المحاسن و المساوى، ص 531/ تاريخ الفخرى، ابن طقطقا، ص 214.

7. مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 194.


 

تكرار مباهله درعصر امام عسکري (ع)

 

 

آفتاب سوزان، با سنگدلى تمام بر چهره رنجور شهر مى‏تابد. هواى دلگير و غيرقابل تحملى، فضاى دم كرده شهر را پر كرده است. مردم، مدتهاست صداى چك چك باران را نشنيده‏اند. همه جا خشك و آفتاب خورده است. رودخانه خشك شهر، سينه عريانش را در امتداد شهر گسترانيده است. انبوه درختچه‏ها، علف‏زارها و نيزارهاى اطرافش، پژمرده و بى‏طراوت و از نفس افتاده به نظر مى‏رسند.

از گاو و گوسفندان مردم كه نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشكر عطشند. همين طور حيوانات صحرا و مرغان هوا كه همه تشنه و افسرده‏اند. زمين و زمان در چنگ آفتاب است. هيولاى مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است.

انسان‏ها نيز در وضعيت بدترى به سر مى‏برند. آنها براى رهايى از عفريت مرگ و نجات از كابوس خشكسالى، دست به هر كارى زده‏اند؛ در فرجام تكاپوهاى بى‏حاصل، ناگزير، روانه دربار مى‏شوند و مشكل خود را با خليفه در ميان مى‏گذارند. خليفه، بزرگان شهر را فرا مى‏خواند و با آنها به مشورت مى‏پردازد. بعد از ساعت‏ها شور و مشورت، بهترين راه نجات را، «خواندن نماز باران» مى‏يابند...

زن و مرد، پير و جوان، كوچك و بزرگ، در حالى كه روزه‏دار هستند، به سوى خارج شهر رهسپار مى‏شوند. عشق و اميد، در چهره‏هاى رنجور و آفتاب‏ زده‏شان نهفته است. ورد زبانشان ذكر و دعا است. جز نزول باران، خواسته ديگرى ندارند. خيلى زود، صف‏ها بسته مى‏شود. از صف‌هاى طولانى و پشت سر هم نمازگزاران، صحنه‏هاى جالب و به يادماندنى به وجود مى‏آيد. همهمه التماس‏آميز، فضاى بيابان را پر كرده است. طولى نمى‏كشد كه نماز به پايان مى‏رسد. چشم‏هاى اميدوار به آسمان دوخته مى‏شوند. آفتاب همچنان مى‏تابد و گرماى نفس‏گيرش زمين و زمان را آتشگون ساخته است. كم‏كم يأس و نااميدى بر دل‌ها سايه مى‏افكند. بر اضطراب و افسردگى ‏نمازگزاران افزوده مى‏شود؛ هر يك بى‏صبرانه، بيابان را ترك مى‏كنند. روز دوم و سوم نيز مراسم نماز، با همان كيفيت و شكوه بيشتر ادامه مى‏يابد؛ ولى ابرهاى باران‏زا، همچنان ناياب و رؤيايى، و تنها در عالم ذهن آنان باقى مى‏ماند و حسرت چند قطره اشكِ آسمان، دل‏هايشان را به درد مى‏آورد!

«جاثليق»، بزرگ اسقفان مسيحى، رو به راهبان مسيحى مى‏كند و با لحن غرورآميزى مى‏گويد:

ـ سه روز است كه مسلمانان به صحرا رفته‏اند و با اداى نماز، از خدا خواسته‏اند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نيامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقانيت خود را به آنان نشان دهيم.

سخنانش كه تمام مى‏شود، راه مى‏افتد. راهبان و ساير مسيحيان نيز از دنبالش گام برمى‏دارند و لحظاتى بعد، ناقوس عبادت به طنين در مى‏آيد و آنان طبق شيوه خويش به نماز و عبادت مى‏پردازند و از خداوند، طلب باران مى‏كنند. طولى نمى‏كشد كه ابرهاى تيره و باران‏آور، كران تا كران آسمان را فرامى‏گيرند و قطره‏هاى بارانِ درشت و پُر آب، از دل آسمان گرم و دم كرده « سامرّا» فرو مى‏ريزند.

صحنه عجيبى است! مثل اين كه معجزه بزرگى رخ داده است. به همين جهت، مسيحيان را شادى و شادابى فرامى‏گيرد. و به پاس اين موفقيت بزرگ، به يكديگر دست مى‏دهند و حقانيت خويش را به رخ مسلمانان مى‏كشند. مسلمانان نيز با ديدن آن همه باران، به تحسين آنان مى‏پردازند و به دين و آيين آنها متمايل مى‏شوند. راهبان مسيحى براى جلب توجه بيشتر مسلمانان و تسخير قلب‏هاى آنان، روز بعد نيز مراسم ويژه عبادى خود را در دامن صحرا انجام مى‏دهند. اين ‏بار نيز از دل آسمان، شكافى گشوده مى‏شود و سرانجام جويبارهاى سرمستى از دامن دشت‏ها و كوهساران جارى شده و از به ‏هم پيوستن آنها، سيلاب‏هاى خشمگين و موّاج ايجاد مى‏شود و رودخانه تفتيده شهر را پر آب مى‏سازند.

مسيحيان با آب و تاب، از ايجاد يك معجزه بزرگ سخن مى‏گويند. كرامت آنان، زبان به زبان به گوش خليفه مى‏رسد. لحظه به لحظه بر عزت و آبرومندى آنان افزوده مى‏شود. تمايل مسلمانان به مسيحيت، خليفه را به وحشت مى‏اندازد. احساس شرم، از قيافه پريشانش به خوبى قابل تشخيص است. به فكر فرو مى‏رود. طولى نمى‏كشد كه در ذهنش جرقه‏اى جان مى‏گيرد. او بعد از چند لحظه تفكر، «صالح بن وصيف» را فرامى‏خواند و خطاب به او مى‏گويد:

ـ كليد اين معما در دست «ابن‏الرّضا»(1) است؛ هر چه زودتر او را حاضر كن.

ابن‏الرّضا را از زندان مى‏آورند. خليفه با ديدن چهره مصمّم و با صفاى او، به سخن مى‏آيد:

ـ ابامحمد!(2) امت جدت را درياب كه گمراه شدند!

امام عليه‏السلام آرام و خونسرد، خطاب به وى مى‏فرمايد:

ـ از جاثليق و ديگر راهبان مسيحى بخواهيد تا فردا نيز به صحرا بروند!

ـ به صحرا بروند؟! براى چه؟

ـ براى اداى نماز باران.

ـ در اين چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم ديگر احتياجى به باران ندارند!

ـ مى‏خواهم به كمك خداى متعال، شك و شبهه‏ها را برطرف سازم.

ـ در اين صورت، مردم را نيز بايد فرابخوانيم.

آنگاه به صالح بن وصيف، كه در كنارش ايستاده است، چشم مى‏دوزد و با لحن آمرانه‏اى مى‏گويد:

ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسيحى اطلاع بده تا فردا به صحرا بيايند؛ به جارچيان هم بگو مردم را خبر كنند تا شاهد كشف «حقيقت» باشند.

ساعتى نمى‏گذرد كه جمعيت زيادى در صحرا جمع مى‏شوند. گويا محشرى برپا شده است. در يك سو، جاثليق و راهبان مسيحى ايستاده‏اند؛ لباس‏هاى بلند و مخصوصى به تن دارند. گردن‏بندهاى صليبى كه روى سينه‏هايشان آويخته شده است، در مقابل نور خورشيد مى‏درخشند. جاثليق مغرور و گردن برافراشته، قدم مى‏زند. گاهى بعضى از راهبان با خنده و شادمانى، خودشان را به او نزديك مى‏كنند و درگوشى با او سخن مى‏گويند. جاثليق نيز با لبخندهاى پى درپى و جنباندن سر، سخنان آنان را تأييد مى‏كند.

طرف ديگر بيابان، محل استقرار مسلمانان است. آنان نيز دسته دسته دورهم حلقه زده‏اند و در انتظار آمدن خليفه و درباريان، لحظه شمارى مى‏كنند. برخى از آنان كه شيفته جاه و جلال مسيحيان شده‏اند، سخنان مأيوس كننده‏اى بر زبان مى‏آورند. يكى مى‏پرسد:

ـ چرا اينجا جمع شده‏ايم؛ مگر روزهاى قبل، آنها را نيازموديم؟

ديگرى پاسخ مى‏دهد:

ـ چرا، آزموده‏ايم؛ اين ‏بار مى‏خواهيم رسماً مسيحى شويم .

صداى خنده در فضاى گسترده صحرا مى‏پيچد. مرد مؤمنى كه تاب شنيدن چنين حرف‌هايى را ندارد؛ بى‏صبرانه رو به جمعيت كرده، مى‏گويد:

ـ اگر صبر كنيد، همه چيز روشن مى‏شود؛ اين بار «ابن‏الرّضا» در بين ماست. او از بهترين بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جريان «مباهله»،(3) باعث سرافكندگى مسيحيان نجران نشدند؟!

يكى ديگر از مسلمانان كه تا حال سكوت اختيار كرده است، با بى‏حوصلگى مى‏گويد:

ـ چرا، اين را شنيده‏ايم؛ ولى رسول خدا كجا و ابن الرّضا كجا؟ از دست يك فرد زندانى چه كارى ساخته است؟

صداى خشمگينانه‏اى در فضاى بى‏ حد و حصر صحرا به طنين مى‏آيد. چشم‏ها به وى دوخته مى‏شود. او پيرمردى است با محاسن سفيد، قامت كشيده و چهره جذاب و دوست ‏داشتنى. با اين كه لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدايش نوعى غضب نهفته است. او كه از شنيدن سخنان هم‏كيشانش دلتنگ شده است، مى‏گويد:

ـ اى مردم! رسول خدا، پيامبر ما و ابن‏الرّضا، جانشين اوست. تمام فضل و كمال پيامبر، در او تجلى يافته است. براى اين كه سخنانم را باور كنيد، ناگزيرم كرامتى عجيب از آن حضرت برايتان تعريف كنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم ‏جعفرى»(4) شنيدم كه مى‏گفت:

ـ «روزى خدمت ابن‏الرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا مى‏رفت. من نيز او را همراهى مى‏كردم. در مسير راه به فكر فرو رفتم. در عالم ذهن، به يادم آمد كه:

ـ زمان اداى بدهى‏ام فرا رسيده است و اكنون براى پرداخت آن چيزى در بساط ندارم!

هنوز در عالم ذهن سير مى‏كردم كه حضرت رو به من كرد و فرمود:

ـ غصه نخور! خداوند آن را ادا مى‏كند.

آنگاه از فراز اسبش به سوى زمين خم شد و با تازيانه‏اى كه در دست داشت، خطى كوچك بر زمين كشيد و فرمود:

ـ اى ابوهاشم! پياده شو و آن را بردار و مخفى كن.

پياده شدم و ديدم قطعه طلايى است كه بر زمين افتاده است. آن را برداشتم و مخفى كردم .

همچنان به مسير ادامه داديم. در حال پيمودن راه بوديم كه بار ديگر در ذهنم خطور كرد:

ـ اميدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبكارم را با اين مقدار راضى مى‏كنم و بعد از آن، براى رفع نيازهاى زمستان خانواده‏ام تلاش مي‌کنم .

صداى دلرباى ابن‏الرّضا، رشته افكارم را پاره كرد. نگاه كردم؛ در حالى كه به طرف زمين مايل شده بود، با تازيانه‏اش خطى ديگر كشيد و فرمود:

ـ پياده شو و آن را نيز بردار و مخفى كن.

پياده شدم. چشمم به قطعه نقره‏اى افتاد، آن را نيز برداشتم و مخفى كردم .

طولى نكشيد كه از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضى بود كه به عهده داشتم. آن را به مرد طلبكار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قيمت آن، مخارج زمستان خانواده‏ام را بدون كم و كاست، تهيه كردم.»(5)

پيرمرد بعد از نقل اين كرامت، به سخنش چنين ادامه داد:

حال، از آنهايى كه نسبت به فضايل خاندان رسول خدا شك و شبهه دارند، مى‏پرسم:

ـ چه كسى چنين قدرتى دارد؟

صدايى از آن سوى جمعيت بلند مى‏شود:

ـ هر چه در فضائل و كمالات خاندان پيغمبر بگويى، كم گفته‏اى؛ من هم خاطره‏اى شنيدنى از ابن‏الرّضا دارم كه... .

ـ چه خاطره‏اى؟ اسماعيل بن محمد!(6) پس چرا آن را تعريف نمى‏كنى؟

ـ «يك روز در مسير حركت ابن‏الرّضا به انتظار نشستم . هنگامى كه از مقابلم عبور مى‏كرد، از فقر و بدبختى‏ام شكايت كردم و گفتم:

ـ به خدا سوگند! بيش از يك درهم ندارم...

حضرت رو به من نمود و فرمود:

ـ چرا سوگند دروغ مى‏خورى؛ در حالى كه دويست دينار زير خاك دفن كرده‏اى؟

آنگاه رو به غلامش كرد و فرمود:

ـ هر چه پول به همراه دارى، به او بده.

بعد از آن كه غلام «صد دينار» به من داد، حضرت فرمود:

ـ هنگام نياز، از دينارهايى كه مخفى كرده‏اى، محروم خواهى شد.

كلامش كه تمام شد، به مسيرش ادامه داد و رفت. طولى نكشيد كه آن صد دينارى كه از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نياز شديدى پيدا كردم. به ناچار دنبال دينارهايى كه مخفى كرده بودم، رفتم. هر چه آن محل را گشتم، آنها را نيافتم. بعدها فهميدم كه پسر عمويم (پسرم) آنها را برداشته و گريخته است.»(7)

سخن از كرامات ابن‏الرّضا و فضل و كمالات خاندان رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله ‏و سلم همچنان ادامه دارد كه خبر ورود خليفه و اطرافيانش در بين جمعيت مى‏پيچد.

خليفه و درباريانش قدم به صحرا مى‏نهند. ابن‏الرّضا نيز در بين آنها جلوه مى‏نمايد. فروغ نگاه‏هاى مردم به جمال زيبا و سيماى نورانى امام مى‏افتد. خليفه، فرمان مى‏دهد تا جاثليق و راهبان مسيحى براى طلب باران دست به آسمان بلند كنند و از خداوند بخواهند تا بار ديگر، باران رحمتش را بر آنان نازل كند. طولى نمى‏كشد كه دست‏هاى آنان رو به آسمان برافراشته مى‏شوند. همان دم در آسمان پُر حرارت و آفتابى، انبوه ابرهاى باران‏زا ظاهر شده و قطره‏هاى درشت باران، مرواريدگونه فرو مى‏ريزند. همه نگاه‏ها به ابن‏الرّضا دوخته شده است. او راهبى را نشان داده، فرمان جست و جوى لابه لاى انگشتان او را صادر مى‏كند. خليفه بيش از ديگران شگفت‏زده به نظر مى‏رسد. او از خودش مى‏پرسد:

ـ آيا ممكن است چيزى در ميان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد كه به وسيله آن باران ببارد؟!

غلام حضرت به تندى دور آن راهب را مى‏گيرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوى دستش مى‏پردازد. شى‏ء كوچك و سياه فامى را از ميان انگشتانش بيرون مى‏آورد و به ابن‏الرّضا تحويل مى‏دهد. گويا آن حضرت، شى‏ء مورد نظر را به خوبى مى‏شناسد. به همين جهت، آن را با احترام خاص در پارچه‏اى مى‏پيچد و سپس خطاب به آن راهب مسيحى مى‏فرمايد:

ـ اينك، طلب باران كن.

راهب بار ديگر دست‏هايش را به سوى آسمان بلند مى‏كند. اين بار نيز چشم‏ها به آسمان دوخته مى‏شوند. ابرها در حال جا به جايى است و خورشيد از پشت تراكم ابرهاى سرگردان، نمايان مى‏شود.

رنگ از صورت جاثليق و راهبان مسيحى پريده است. آنها بيش از اين، تحمل نگاه‏هاى ملامت‌گر و نيشخندهاى مردم را ندارند؛ با سرافكندگى به سوى خانه‏هاى خود باز مى‏گردند. مردم كه حسابى شگفت‏زده شده‏اند، به ابن‏الرّضا چشم مى‏دوزند. خليفه در حالى كه به آن شى‏ء خيره شده است، مى‏پرسد:

ـ اى پسر رسول خدا! آن چيست؟

ـ اين، استخوان پيامبرى از رسولان الهى است كه راهبان مسيحى از قبور آنان برداشته‏اند؛ استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى‏گردد، مگر آن كه «باران» نازل شود .

خليفه در حالى كه هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسين او مى‏پردازد و همان لحظه، دستور آزادى آن حضرت را صادر مى‏كند. امام حسن عسكرى عليه‏السلام كه فرصت را مناسب مى‏يابد، تقاضا مى‏كند تا ياران زندانى‏اش را نيز آزاد كنند. خليفه، لحظه‏اى به فكر فرو مى‏رود؛ مثل اين كه چاره‏اى جز پذيرش سخن آن حضرت را ندارد. (8)

 

پى‏نوشت‏ها:

1. امامان جواد، هادى و عسكرى عليهم السلام را به احترام انتساب‏شان به امام رضا عليه السلام، «ابن‏الرّضا» مى‏گويند.

2. كنيه امام حسن عسكرى عليه السلام .

3. ر.ك: آل عمران / 61.

4. يكى از ياران امام عسكرى عليه السلام و راوى ‏كرامت.

5. مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431.

6. از هم‏عصران امام حسن عسكرى عليه السلام و راوى كرامت.

7. بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56/ مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 432.

8. مناقب آل‏ابيطالب، ج 4، ص 425/ اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملى، شرح و ترجمه احمد جنتى، ج 6، ص 319 و 320.

 

منبع:

مجله كوثر، شماره 60.

سيد على‏نقى ميرحسينى


 

امام حسن عسكرى عليه السلام و منحرفان فكرى

 

 

 

 

امام عسكرى عليه‏السلام و ادريس بن زياد

طليعه

امام عسكرى عليه‏السلام و كامل بن ابراهيم

امام و نگهبانى از انديشه اسلامى

موضع‏گيرى در برابر واقفيّه

آگاه ساختن فيلسوف عراق

 

برخورد با غلات و مُفَوِّضه

 

 

طليعه

يكى از اهداف و برنامه‏هاى كلى پيامبر و معصومان عليهم‏السلام حراست و مرزبانى از انديشه‏هاى اسلامى بود كه با آغاز بعثت و دعوت پيامبر شروع شده و هريك از امامان بزرگوار به تناسب شرايط زمانى خود به اين وظيفه مهم و خطير پرداخته‏اند. چنان كه ملاحظه مى‏كنيم، حضرت محمد صلى ‏الله ‏عليه‏ و ‏آله ‏و سلم با بسيارى از گروه‏ها همانند: دهرى‏ها، زنادقه، براهمه و غير آنان و همچنين امامان عليهم‏السلام با افراد و گروه‏هاى بسيارى كه به ظاهر مسلمان بوده، اما افكار خارج از انديشه‏هاى دينى و اسلامى داشتند، به بحث و گفت و گو و مقابله جدى مى‏پرداختند.

بدين شكل كه اگر فرد يا افرادى دچار اشتباهات يا تناقضاتى مى‏شدند، نخست به هدايت و روشنگرى و به دور از هر گونه موضع‏گيرى كار خود را آغاز مى‏كردند؛ اما همين كه احساس مى‏شد، اين فكر انحرافى به دنبال جريانى پنهان يا آشكار، خود را نشان داده است فوراً دست به افشاگرى عليه آنان مى‏زدند.

 

در ملاقاتى كه «كامل بن ابراهيم» به نمايندگى گروهى از مفوّضه با امام داشت، وى پاسخ سؤالات خود را از امام عصر عليه‏السلام چنين دريافت كرد:

مفوّضه دروغ گفته‏اند، بلكه دلهاى ما ظرفهاى مشيت الهى است. پس اگر او بخواهد، ما مى‏خواهيم.»

 

و گاهى نيز همين انديشه‏ها كه هر روز در لباس نويى خود را در جامعه اسلامى آشكار مى‏كرد، خلفاى بنىعباس را هم به دام انداخته و گاه مى‏شد همان افكار غلط، سياست نظام را ترسيم مى‏نمود.

مثلاً در زمان امام هادى عليه‏السلام مسأله «خلق قرآن» در جامعه اسلامى بالا گرفته و طرفداران زيادى پيدا كرده بود و چند خليفه عباسى به تبعيت از يك دسته، گروه مخالف را در زير بدترين فشارها و شكنجه‏ها وادار به پيروى از عقيده خود مى‏كردند. از جمله كسانى كه در سال 220 ق. بر سر همين عقيده، شلاق زيادى خورده و شكنجه فراوانى ديد و مدتى در زندان به سر برد، احمد بن حنبل(1) بود كه از او مى‏خواستند تا دست از عقيده خود برداشته و با خليفه عباسى هم نظر شود.

بى‏شك يكى از علل و انگيزه‏هاى جدا ساختن امامان عليهم‏السلام از امت اسلامى، همين جهت بود كه عده‏اى از خدا بى‏خبر مى‏خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامى، جامعه را به سمت و سويى كه خود مى‏خواهند، بكشانند و جوانان را نسبت به باورهاى دينى سست كنند و آنها را در دامان همان انديشه‏هاى باطلى كه از پيش طراحى كرده و رواج داده بودند، بيندازند تا كسى نتواند آزادانه در برابر اين تهاجم ايستادگى نمايد.

اين نوشتار، به بخش بسيار كوچكى از اين تلاش‏هاى جدى پرداخته است.

 

 

امام و نگهبانى از انديشه اسلامى

دوران امام يازدهم، يكى از دوران‏هاى سخت و دشوارى بود كه افكار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامى» را تهديد مى‏كرد. و با اين كه امام در نهايت فشار به سر مى‏برد، اما وى همانند پدران خود، لحظه‏اى از اين مسأله غفلت نورزيده و در برابر گروه‏ها و مكتب‏هاى التقاطى و انديشه‏هاى وارداتى و ضد اسلامى از جمله: صوفيان، غُلات، مُفَوّضه، واقفيه، دوگانه پرستان و ساير دگرانديشان، سخت موضع گرفته و با شيوه‏هاى خاص خود، كارهاى آنها را خنثى نموده و نقش بر آب مى‏كرد.

 

آگاه ساختن فيلسوف عراق

مورخان نوشته‏اند: در زمان امام حسن عسكرى عليه‏السلام فيلسوفى در عراق مى‏زيست به نام «اسحاق كِندى». وى به خيال اين كه در قرآن تناقض وجود دارد، در خانه نشست و مشغول تدوين و تأليف كتابى در تناقض قرآن شد. ابن شهرآشوب مى‏نويسد:

روزى يكى از شاگردان اسحاق كِندى به محضر امام حسن عسكرى عليه‏السلام وارد شد. امام به وى فرمود: آيا در بين شما فرد توانايى پيدا نمى‏شود كه استادتان كِندى را در آنچه كه آغاز كرده، رد كند و او را از اين كار باز دارد؟!

او گفت: ما همه از شاگردان او هستيم و چگونه مى‏توانيم در اين خصوص يا در ديگر مسائل بر استاد خود اعتراض كنيم؟!

حضرت فرمود: آيا آنچه را كه به تو بياموزم، به او مى‏رسانى؟

عرض كرد: آرى.

امام فرمود: به نزد او برو و نخست با وى معاشرت نيكى داشته باش و به هر چه نياز دارد، كمكش كن. هنگامى كه با او انس گرفتى، به او بگو: سؤالى به ذهنم رسيده است كه دوست دارم آن را از تو بپرسم. او خواهد گفت: سؤال كن. پس به او بگو: اگر گوينده (آورنده) اين قرآن نزد تو بيايد و از تو بپرسد: آيا احتمال وجود دارد كه مقصود خداوند از اين گفتار، غير از آن باشد كه شما پنداشته‏اى و در پى آن هستى؟ او به تو خواهد گفت: آرى، اين احتمال وجود دارد. زيرا انسان هنگام شنيدن، بهتر متوجه معانى مى‏شود و آنها را درك مى‏كند. چون چنين گفت، به او بگو: شما چه مى‏دانى شايد منظور گوينده كلمات قرآن غير از چيزى باشد كه شما تصور كرده‏اى و او الفاظ قرآن را در غير معانى خود استعمال كرده باشد.

آن مرد از حضور امام حسن عسكرى عليه‏السلام مرخص شده و به سوى استاد خود، فيلسوف عراقى، رهسپار گرديد و مدتى به دستور آن حضرت با او به نيكى رفتار كرد و سرانجام در فرصت مناسب، سؤال پيشنهادى امام را از او پرسيد.

كِندى گفت: يك مرتبه ديگر اين سخن را برايم بيان كن.

وى بار ديگر سخن امام را بيان نمود. كِندى درنگى كرده و مقدارى فكر كرد و دريافت كه هم از نظر لغت و هم از نظر علمى اين امر كاملاً محتمل است و در نظرش اين سخن كاملاً صحيح آمد. از اين روى به شاگردش گفت: تو را سوگند مى‏دهم كه بگويى اين سخن را از كجا آموختى و چه كسى آن را به تو گفته است؟

راوى مى‏گويد: گفتم: اين، چيزى بود كه بر قلبم گذشت؛ لذا از شما پرسيدم.

گفت: هرگز!فرديهمانند تو محال است بر چنين چيزى دست پيدا كند و به اين مرتبه از اين سخن برسد! حال به من بگو كه اين سخن را از كجا آوردى؟

گفتم: اين، دستورى بود كه ابومحمّد ـ عسكرى عليه‏السلام ـ به من ياد داده است.

گفت: درست گفتى، چرا كه چنين سخنانى تنها از همان خاندان صادر مى‏شود.

سپس آتشى درخواست كرده و هر آنچه را كه نوشته بود، در آتش سوزاند.(2)

 

 

برخورد با غلات و مُفَوِّضه

از ديگر برخوردهايى كه امام حسن عسكرى عليه‏السلام با منحرفان فكرى داشت، همانا موضع‏گيرى در برابر غلات و مفوّضه بود؛ يعنى همان‏هايى كه عقيده داشتند: خداوند در ابتداى آفرينش با خلقت كردن پيامبر، همه چيز را به او واگذار كرده، سپس اين پيامبر است كه دنيا و هر آنچه كه در او هست را آفريده است. و برخى گفته‏اند: خداوند اين اختيار را به على بن ابيطالب عليه‏السلام داده است.(3)

و چون اين انديشه انحرافى لطمه شديدى بر عقايد مسلمانان مى‏زد، و پيامدهاى ناگوارى در پى ‏داشت، بدين جهت از آغاز پيدايش اين تفكر غلط، مورد نكوهش معصومان عليهم‏السلام قرار گرفت و اين طايفه را بدتر از يهود و كفار قلمداد كردند. زيرا چيزى مدعى شده بودند كه حتى يهود و نصارا هم نگفته بودند. چرا كه يكى از آثار اين تفكّر غلط، غُلوّ درباره پيامبر و معصومان عليهم‏السلام بود. از اين ‏رو، امام عسكرى عليه‏السلام مسلمانان را از پيروى چنين افرادى با چنين افكارى بر حذر مى‏داشت و گاهى با برخى از ساده‏انديشان و فريب خوردگان بسيار بزرگوارانه برخورد مى‏كرد، به اميد آن كه از باور خود دست بردارند.

 

 

 

امام عسكرى عليه‏السلام و ادريس بن زياد

علامه مجلسى از «ادريس بن زياد كَفَر توثايى» نقل كرده كه وى مى‏گفت: من از جمله افرادى بودم كه درباره آنها غُلوّ مى‏كردم. روزى براى ديدار با ابومحمد عسكرى عليه‏السلام روانه سامرا شدم؛ وقتى كه وارد شهر شدم، از فرط خستگى خود را بر پلكان حمامى انداخته و كمى به استراحت پرداختم. در اين بين خواب چشمان مرا ربود؛ پس بيدار نشدم مگر با صداى كوبيدن آرامى كه به وسيله چوب‏دستى كه در دست امام عسكرى عليه‏السلام بود. پس با همان اشاره از خواب بيدار شده و او را شناختم. فوراً از جاى برخاسته و در حالى كه آن حضرت سوار بر اسب بودند، پا و زانوى مباركش را بوسه زدم، اولين سخنى كه امام در اين ملاقات كوتاه به من فرمود، اين بود:

«يا ادريس! بل عباد مكرمون، لايسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون؛(4) اى ادريس! بلكه آنان بندگان مقرب خدايند و در گفتار بر او سبقت نمى‏گيرند و به فرمان وى عمل مى‏كنند.»

در اين ‏جا حضرت با عنوان كردن اين آيه خواستند به او بفهمانند كه انديشه غُلوّ درباره ما باطل است و ما از خود هيچ اختيارى جز آن كه خداوند اراده كند، نداريم؛ چرا كه ما به دنبال امر و اراده خدا بوده و فرمان او را انجام مى‏دهيم.

ادريس كه از جواب كوتاه امام عسكرى عليه‏السلام كاملاً آگاه شده بود، در پاسخ امام گفت: اى مولاى من! مرا همين كلام بس است؛ زيرا آمده بودم تا اين مسأله را از شما بپرسم.(5)

 

 

 

 

امام عسكرى عليه‏السلام و كامل بن ابراهيم

در ملاقاتى كه «كامل بن ابراهيم» به نمايندگى گروهى از مفوّضه با امام داشت، وى پاسخ سؤالات خود را از امام عصر عليه‏السلام چنين دريافت كرد:

مفوّضه دروغ گفته‏اند، بلكه دلهاى ما ظرفهاى مشيت الهى است. پس اگر او بخواهد، ما مى‏خواهيم.»

امام عسكرى عليه‏السلام در جهت تأييد گفتار فرزندش امام عصر عليه‏السلام و ردّ گفته مفوّضه، به كامل بن ابراهيم فرمود:

«پاسخ خود را دريافت كردى، ديگر براى چه اينجا نشسته‏اى، از جاى برخيز...»(6)

 

 

موضع‏گيرى در برابر واقفيّه

يكى ديگر از گروه‏هاى انحرافى كه پس از شهادت امام موسى بن جعفر عليه‏السلام پديد آمد، آنهايى بودند كه ادّعا داشتند: موسى بن جعفر عليه‏السلام هنوز از دنيا نرفته است.

بنيانگذاران اين طايفه، زياد بن مروان قندى، على بن أبى‏حمزه و عثمان بن عيسى مى‏باشند و علت انكار آنان در آغاز كار، اين بود كه نزد اين سه نفر، اموالى از حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام وجود داشت، چون نمى‏خواستند اموال امام كاظم عليه‏السلام را به فرزندش امام رضا عليه‏السلام تحويل دهند، شهادت امام كاظم عليه‏السلام را منكر شدند.

در پاسخ نامه امام رضا عليه‏السلام ـ كه به آنها نوشته بود تا اموال را بازگردانند، زيرا او قائم مقام پدرش موسى بن جعفر عليه‏السلام است ـ زياد قندى و ابن ابى‏حمزه، منكر چنين پولى در نزد خود شدند و اما عثمان بن عيسى به حضرت نوشت: پدرت هنوز زنده است و هر كه چنين ادعايى كند، سخن باطلى گفته و تو هم اينك به گونه‏اى عمل كن كه خود مى‏گويى از دنيا رفته است. ولى او به من دستور نداده چيزى به تو بدهم... .(7)

آرى، اين گروه با توقف در امامت موسى بن جعفر عليه‏السلام از همان ابتدا مورد لعن، نفرين و برائت امامان عليهم‏السلام بوده و به گروه «مَمْطوره» نيز اشتهار يافتند.(8)

علامه مجلسى از «احمد بن مطهّر» روايت كرده: برخى از ياران ما به امام حسن عسكرى عليه‏السلام نامه نوشته و از وى درباره كسى كه بر حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام توقف كرده ـ و فراتر نرفته است ـ سؤال كرده بود كه: آيا آنها را دوست داشته باشم يا از آنان بيزارى جويم؟

حضرت در پاسخ فرمود:

«آيا براى عمويت آمرزش مى‏خواهى؟ خداوند عمويت را نيامرزد، از او بيزارى بجوى و من در پيشگاه خداوند از آنها بيزارى مى‏جويم. پس با آنان دوستى نداشته باش، از بيماران‏شان عيادت مكن و در تشييع جنازه‏ مردگان‏شان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان، خواه امامى را از سوى پروردگار منكر شوند، و يا امامى را كه از سوى خداوند نمى‏باشد، بر آنها اضافه كند و يا قائل به تثليث باشند.

بدان، كسى كه تعداد ما را اضافه بداند، مانند كسى است كه از تعدادمان كاسته باشد و امامت ما را انكار كند.»

تا قبل از اين مكاتبه و جريان، شخص سؤال كننده نمى‏دانست كه عمويش هم در رديف «واقفيان» است و حضرت او را از اين موضوع آگاه ساخت.(9)

 

پى‏نوشت‏ها:

1. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 472/ تاريخ طبرى، ج 7، ص 195/ الامام الصّادق و المذاهب الاربعه، ج 4، ص 456.

2. مناقب آل ابى‏طالب عليه السلام، ج 4، ص 424/ با خورشيد سامرا، ص 267.

3. شرح باب حادى عشر، ص 99.

4. انبياء / 26 و 27.

5. بحارالانوار، ج 50، ص 283.

6. الغيبة، شيخ طوسى، ص 148.

7. همان، ص 43.

8. بحارالانوار، ج 5، ص 267.

9. كشف الغمّه، ج 3، ص 219.

 

منبع:

مجله كوثر،شماره 60.
محمدجواد مروّجى طبسى


تاريخچه خلاصه زندگي امام حسن عسگري عليه السلام

ابومحمد، حسن بن علي العسكري (عليهم السلام) در ماه ربيع الاخر سال 231 (و به ثقلي 232 ق) در مدينه به دنيا آمد. پدر بزرگوارش امام علي هادي (عليه السلام) و مادرش بانويي صالح و عارف به نام سوسن (يا حديثه يا سليل) بود. آن حضرت 22 يا 23 سال داشت كه پس از شهادت پدر بزرگوارش (در سال 254 ق) به امامت رسيد و در هشتم ربيع الاول سال 260 ق كه حدود 28 يا 29 سال داشت، شربت شهادت نوشيد و در خانه خود، در جوار تربت شريف پدر در سامرا به خاك سپردهشد.
در شمايل آن حضرت آورده اند كه رنگش گندمگون، چشمانش درشت و سياه، رويش زيبا، قامتش معتدل و اندامش متناسب بود و با وجود جواني، مشايخ قريش و 2 رجال و علماي زمان را تحت تاثير خود قرار مي داد. دوست و دشمن به برتري او در علم و حلم و جود و زهد و تقوا و ساير مكارم اخلاق اذعان داشتند. چون او و پدر بزرگوارش امام هادي (ع) در محله عسكر (قرارگاه سپاه) در شهر سامرا زندگي مي كردند، به «عسكري» لقب يافتند و نيز اين دو امام مانند امام جواد(ع) به احترام جد بزرگوارشان حضرت رضا(ع) به «ابن الرضا» مشهور بودند.
مدت كوتاه حيات اين امام همام به سه دوره تقسيم مي گردد: تا چهار سال و چند ماهگي (و به قولي تا 13 سالگي) از عمر شريفش را در مدينه به سر برد، تا 23 سالگي به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مي زيست( 254 ق) و تا 29 سالگي يعني شش سال و اندي پس از شهادت امام دهم (ع) در سامرا ولايت بر امور و پيشوايي شيعيان را به عهده داشت. امام هادي (ع) پسري به نام ابوجعفر محمد داشت كه در زمان حيات حضرت از دنيا رفت. همچنين پسر ديگري به نام جعفر داشت كه نزد شيعيان به لقب «كذاب» معروف شد; زيرا بعد از آنكه امام عسكري (ع) به امامت رسيد، وي مدعي امامت گرديد و شروع به كارشكني و توطئه گري و فتنه انگيزي بسيار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسكري (ع) هم دعوي امامت كرد و منكر وجود امام غايب (عج) شد. در حوادث رجب سال 255 ق گفته اند كه دو تن از سادات حسني در كوفه خروج كردند و در نتيجه به دستور حكومت عده اي گرفتار و زنداني شدند. يكي از اين اشخاص ابوهاشم جعفري است كه روايت مي كند شبي امام حسن عسكري (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاري و بي قراري مي كرد; ولي حضرت عسكري (ع) او را ساكت مي نمود.
آن حضرت مدتي از ايام حبس خود را نزد شخصي به نام علي بن اوتاميش گذراند واين مرد باهمه شدت بغض و عداوت به آل محمد(ص) پس از يك روز از مشاهده احوال امام، از پيروان و معتقدان ايشان گشت.
مي گويند عباسيان و منحرفان از آل محمد(ص) بر صالح بن وصيف، متصدي زنداني كردن امام، فشار آوردند كه بر حضرت در زندان سخت بگيرد، وي گفت: «دو تن از شريرترين افراد را مامور اين كار كرده ام، اما با ديدن حسن بن علي تحول يافته و روي به عبادت و نماز آورده اند و وقتي علت اين تغيير حالت را از ايشان پرسيدم، گفتند از فيض ديدار امام به اين سعادت رسيده ايم. او تمام روزها را روزه مي گيرد و هر شب تا بامداد به نماز ايستاده است، با هيچ كس سخن نمي گويد و جز عبادت به كاري ديگر نمي پردازد، مهابت او بدان حد است كه وقتي به ما نگاه مي كند، به لرزه مي افتيم و خو را به كلي مي بازيم» . در آن زمان خلافت عباسي براثر ضعف شديد خلفا و ناشايستگي ايشان سخت در معرض خطر بود و غلامان ترك و ديگر غلامان بر دربار خلافت مسلط بودند و امر و نهي به دست ايشان بود. از سوي ديگر در همان سالها شورش «صاحب الزنج» در بصره و قيام يعقوب ابن ليث صفار در ايران روي داد و خلافت سخت در معرض تهديد قرار گرفت. بنابراين وجود شخص بسيار محترم و بزرگواري مانند امام حسن عسكري (ع) و فرزند او براي عباسيان بسيار ناگوار بود مي ترسيدند كه اگر حادثه اي پيش آيد و در آن جمعي از عباسيان ازميان بروند، هيچ كس شايسته تر ازعلويان و در ميان ايشان شايسته تر از امام و خاندانش براي خلافت نخواهد بود. ابوالاديان مي گويد: من خادم امام عسكري بودم و رسائل او را به شهرهاي ديگر مي بردم و جواب مي آوردم. در بيماري منتهي به رحلت وي هم نزد او رفتم نامه هايي را كه نوشته بود، به من داد وفرمود به مداين ببرم. من رفتم و بعد از پانزده روز برگشتم، اما ديدم بانگ زاري و شيون ازخانه امام بلند است و جعفر بن علي بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مي دهد. با خود گفتم: «اگر اين مرد امام شده باشد، كار امامت دگرگون خواهد شد.» در اين اثنا خادمي آمده و به جعفر گفت: «كار تكفين تمام شد. بيا بر پيكر برادرت نماز بگزار.» جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند. من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم. جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند. وقتي خواست تكبير بگويد، ناگهان كودكي باچهره اي گندمگون و مويي كوتاه و مجعد و دندانهايي كه بينشان گشادگي بود، پيش آمد و رداي جعفر را كشيده، گفت: «عمو، عقب برو. من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم» . جعفر درحالي كه رنگش از خشم تيره شد، عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد. او حضرت مهدي موعود، امام دوازدهم (عج) بود. تفسير قرآني در دست است كه به اين امام همام منسوب است و عده اي از جمله علماي شيعه اين تفسير را تاييد نموده اند. ديگر ازآثار امام (ع) نامه اي است كه به اسحاق ابن اسماعيل نيشابوري نوشته اند. ديگر مجموعه حكم و مواعظ و كلمات قصار امام است كه در كتب تاريخ و حديث ثبت است. اثر ديگر منسوب به امام «رساله المنقبه» در مسائل حلال و حرام است كه ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» از آن سخن گفته است. در همين كتاب قطعه اي از احكام دين منسوب به امام هادي (ع) و امام عسكري (ع) منقول است. به علاوه احاديث و ادعيه بسيار از آن حضرت روايت شده است.
دايره المعارف تشيع (با تصرف و تلخيص )

 


 

 

نقش امامان در سرنوشت اسلام

گزيده نکات مهم :

1- تفاوت هاي ظاهري و زندگي امامان. ناشي از شرايط گوناگون اجتماعي بوده است که عکس العمل هاي متفاوي را ايجاب مي کرده است.

2- کعب الاخبار و .... داري آموزش هاي ناب اسلامي را با انحرافات موجود در تورات و انجيل در آميختند.

3- خطبه هاي توحيدي بي نظير امام علي (ع) پاسخ به عقايد سخيف علماي اهل کتاب در زمينه ي خداشناسي است

4- دوران امامت امام باقر و امام صادق مصادف با ترجمه ي آمار يوناني وگسترش مبارزات فکري و ايدئولوژيکي است

5 - حضور امام در جامعه در واقع تبليغ عملي اسلام اصيل بود

 

 

سراسري :

371- درباره خصوصيات دوران امامت حضرت امام باقر (ع) و حضرت امام صادق (ع) کدام گزينه صحيح است؟

1) در اين دوره مکتب الحادي از آزادي عمل بيشتري برخوردار شده و شک و ترديد فکري در جامعه فراوان بوده است .

2) شرکت آن دو امام در جلسات رسمي بحث و مناظره با دانشمندان اديان و مذاهب مختلف براي اثبات حقانيت اسلام اس

3) قيامهاي سادات علوي در اين دوره به اوج خود رسيده و شخصيت آن دو امام پشتوانه آنان بود

4) مصادف با ترجمه ي آثار يوناني و گسترش مبارزات فکري و ظهور مذاهب و مکتب هاي انحرافي است

 

 

372- تمام پيشوايان مذاهب اهل سنت بي واسطه يا باواسطه نزد کدام امام شيعي شاگردي کرده اند؟

1) امام علي (ع)

2) امام سجاد(ع)        

3) امام صادق (ع)

4) امام رضا(ع)

 

 

374- توحيد مفضل :

1) اصول عقايد از زبان امام جعفر صادق (ع) است.